تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1641

مساهمون:

ص١٦٤١
اسيرش بستهء بندى كه خوانى زلف طرارش * شكارش خسته تيرى كه گويى چشم فتانش سر مويى نه و مويى نيرزد تاج جمشيدش * كف خاكى نه و بادى بود ملك سليمانش حريف لاابالى مىپذيرد يار بىپروا * ز كفر كافرش ننگست و اسلام مسلمانش به نقصان از كمالى كش بود كس را نيالايد * نه شيطان را ز انكارش نه آدم را ز عصيانش گروهى پيروانش آرزو دشمن كه هريكشان * به سر خصى كنند ار هيچ باشد راى سامانش مرا فكر هزاران‌ساله هردم رنجه مىدارد * وز اينان هرك را بينى نبينى فكر يك آنش ز تحذير خرد انديشهء عشقم فزود آرى * هرآنچ از وى شود ممنوع جويد بيش انسانش به گوشم خورده بود اين نكته از آزاده وقتى * كه معنى دانه و جز عشق صورت نيست بارانش نگشته خستهء صورت نيابد مرهم معنى * چو يوسف سلطنت خواهد ببايد رنج زندانش بدين اميد بستم دل به مهر روى مه‌رويى * كه گويى مهر گويى بود پيش زلف چوگانش بسا رنجا كز او جان برد و هم نگسست پيوندش * بسا جورا كز و دل ديد و هم نشكست پيمانش به آخر هم به حكم سرنوشت از وى جدا ماندم * كه صورت گرچه پايد دير يا بى زود پايانش