سروشم گفت ننيوشى وصال اين غره غولان * كه مرغ سدره نبود لانه بر شاخ مغيلانش
شريعت زبدهء عشقست و دردا و بود كوثر * مياميز ار تميزى باشدت با ميز شيطانش
به گوشم از سروش آمد چو نام عشق و اوصافش * چنان گشتم كه آيد دردمندى بوى درمانش
خرد را گفتم آن عشقى كزو هركس سخن گويد * نهان از تست يا دارى ز من چون گنج پنهانش
چو نام عشق بردم عقل همچون شعله سركش شد * چنو شيرى كه آتش در زنى اندر نيستانش
تو گفتى غول را راندم به سر شمشير لاحولش * تو گفتى ديو را خواندم به بر آيات قرآنش
بگفتا گر سلامت خواهى از عشق اى پسر بگذر * كه هركس روى او بيند نه سر بينى نه سامانش
يكى درياست توفانزا كه چون موج آورد باشد * چو دريا نوح در تبلرزه از تشويش توفانش
نگردد رام با كس تا نگردد نام چون ننگش * نسازد وصل با كس تا نسازد كفر ايمانش
كمالى را كه از عين الكمالش لام اندودم * كشد از سركشى بر سر چو بيند نون نقصانش
كسى را كو كند ممسوس بدنامى است تعويذش * دلى را كو كند مجروح جانبازيست درمانش
به مغزى كو مكان گيرد كند با شور مجنونش * به مصرى كو وطن سازد كند با قحط كنعانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1640
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٤٠