تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1638

مساهمون:

ص١٦٣٨

فى اللغز و المدح السلطان الاعز

بنگر آن سلطان به فرق اندرش تاج زرنگار * پاى او در قير و بر اورنگ زرينش قرار لشكر خود را كشد آنگه كه گردد تيغ‌زن * پيكر خود را برد وقتى كه گردد نيزه‌دار نيست پروين و چو تابد مهر ماند بىفروغ * نيست خفاش و چو شد خورشيد گردد آشكار سوزد و اين طرفه كش بر آتش ار آبى زنى * بر جزء شد زار و از پيكرش جان گيرد فرار گر سليمان نيست در صرح ممرد از چه روست * ور سليمانست چون بادش نباشد سازگار گلبنى بىخار و جز يك گل درو بشكفته نيست * گر كنيش آهنگ چيدن يا بى از وى نيش خار تا سحر گريان و سوزان در قيام است و سحر * سرش برند اينت مزد زاهد شب‌زنده‌دار زادهء زنبور و مارى در درون دارد مقيم * بس عجب نبود كه دارد خصلت زنبور و مار گويى ابراهيم را ماند كه با آتش خوشست * وين عجب كو دشمن نمرود سوزد در شرار چون عصاى موسوى باشد كه گرديد اژدها * ليك اين طرفه است كو از نيل نتواند گذار با همه عزت ستاده تا سحر هر شب به پا * چون پرستاران بزم خسرو جم اقتدار

در جواب قصيدهء خاقانى شيروانى و مدح حاجى ميرزا ابو القاسم شيرازى

مرا پيرى جوان‌بخت است و من طفل زبان دانش * شكسته زان سخن گويم كه نغز آيد ز طفلانش درست اين نقل من نقليست كش اشكسته به باشد * بلى اين آب دندانست و باشد باب دندانش مرا مادر پدر بودند طبع و نفس و من بودم * از آن مادر پدر در رنج چون يوسف ز اخوانش فطامم را نخست از تلخى عيش و سيه‌روزى * به مادر گفت كاندايد به صبر و دوده پستانش همىدون چون پدر را يافت دون‌طبع و فرومايه * مرا در تربيت خو باز كرد از آب و از نانش