فى اللغز و المدح السلطان الاعز
بنگر آن سلطان به فرق اندرش تاج زرنگار * پاى او در قير و بر اورنگ زرينش قرار
لشكر خود را كشد آنگه كه گردد تيغزن * پيكر خود را برد وقتى كه گردد نيزهدار
نيست پروين و چو تابد مهر ماند بىفروغ * نيست خفاش و چو شد خورشيد گردد آشكار
سوزد و اين طرفه كش بر آتش ار آبى زنى * بر جزء شد زار و از پيكرش جان گيرد فرار
گر سليمان نيست در صرح ممرد از چه روست * ور سليمانست چون بادش نباشد سازگار
گلبنى بىخار و جز يك گل درو بشكفته نيست * گر كنيش آهنگ چيدن يا بى از وى نيش خار
تا سحر گريان و سوزان در قيام است و سحر * سرش برند اينت مزد زاهد شبزندهدار
زادهء زنبور و مارى در درون دارد مقيم * بس عجب نبود كه دارد خصلت زنبور و مار
گويى ابراهيم را ماند كه با آتش خوشست * وين عجب كو دشمن نمرود سوزد در شرار
چون عصاى موسوى باشد كه گرديد اژدها * ليك اين طرفه است كو از نيل نتواند گذار
با همه عزت ستاده تا سحر هر شب به پا * چون پرستاران بزم خسرو جم اقتدار
در جواب قصيدهء خاقانى شيروانى و مدح حاجى ميرزا ابو القاسم شيرازى
مرا پيرى جوانبخت است و من طفل زبان دانش * شكسته زان سخن گويم كه نغز آيد ز طفلانش
درست اين نقل من نقليست كش اشكسته به باشد * بلى اين آب دندانست و باشد باب دندانش
مرا مادر پدر بودند طبع و نفس و من بودم * از آن مادر پدر در رنج چون يوسف ز اخوانش
فطامم را نخست از تلخى عيش و سيهروزى * به مادر گفت كاندايد به صبر و دوده پستانش
همىدون چون پدر را يافت دونطبع و فرومايه * مرا در تربيت خو باز كرد از آب و از نانش