تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1639

مساهمون:

ص١٦٣٩
بگفت اين بىبها گوهر نه دريا نه صدف خواهى * يكى در يتيم است اين و بايد تاج سلطانش خرد را پس به من بگماشت گفت اين را ادب فرما * مرا گفتا مكش سر چون قلم از خط فرمانش خرد كاف كفايت يافت چون بر سر از آن پيرم * مرا چون دال جا فرمود در صدر دبستانش شكسته از زبانم نسخ كرد و بست بر كلكم * به آيينى كه چون ياقوت لالا گشت ريحانش همم اسرار هيئت گفت با احكام و ادوارش * همم تعليم منطق كرد با اشكال و برهانش همه از بوستان جان من بشكفت آن گلها * كه تخم افشاند چندى پيش ازين در خاك يونانش شدم چون خيك مستسقىوش از پيمانه‌اش اما * نبودش در سبو آبى كه جان مىبود عطشانش فسردم كم‌خرد ننشاند آتش با همه سردى * كه مدقوق ايچ ندهد سود سرماى زمستانش چو سردم يافت دانست آذرى باشد بكانونم * كه ننشاند شرار ار سيل بارد ابر نيسانش به تكميلم شريعت را به خود همدست كرد اما * چو شرع آميخت با وسواس بينى جمله نقصانش چو آب از چشمه آهن زهد مرگست جانور را * اگرچه خوانده است ايزد حيات جان حيوانش سخن گرچه ز لقمانست و جان را لقمهء حكمت * چو ز استيلاى بت گويد نگويى جز كه هذيانش