تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1637

مساهمون:

ص١٦٣٧
خورشيد را گذار است بر نقطهء ربيعى * شد چرخ و خاك همسنگ شد روز و شب برابر برخيز و شو به بستان كز فيض ابر نيسان * از لاله باغ مينوست وز ژاله بركه كوثر گشته چكاو مطرب گرديده سرو رقاص * آورده غنچه مينا پيموده لاله ساغر گويى زبان سوسن در مدح شاه شد باز * كز ژاله در دهانش افكنده ابر گوهر غلمان‌صفت غلامان هر سو ستاره بر پا * آن را عبير در كف اين را به دست مجمر وان بوالعجب رسن‌باز بر ريسمان ستاده * پايش ببند و مىبست بر پايبند ديگر بيم فتادنش بود گويى كه بود لرزان * همچون دل فگارم در تاب زلف دلبر بس توپ آتشين دم در پيشگاه ايوان * تندر صفت در افغان تنين روش بر آذر اسكندر ملك قدر كيخسرو فلك صدر * از روى چون مه بدر وز راى مهر انور بهرام زهره عشرت كيوان مشترى راى * مهر عطارد آيين بدر هلال خنجر روز دعا كه گويى دشت ستيز باشد * از دار و گير گردان چون گيرودار محشر آرام و عافيت را گر كس نشانه جويد * اندر دم نهنگ است يا پنجهء غضنفر ناوك مكان نگيرد چون عشق جز كه در دل * شمشير جان سازد چون تاج جز كه در سر برد به هركه آيد شمشير و مى نداند * كاين هست فرق دارا يا پهلوى سكندر ترسان ز سهم رمحش اندر سپهر رامح * گريان ز بيم تيغش در آسمان دو پيكر عار آيدم كه گويم شيرانش در كمندند * بىجان كمند خسرو چون آورد به چنبر

فى المدح و الثناء

اگر سپهر هنر پرورد محيط سخا * تو آن محيط سخايى و آن سپهر هنر دو چيز تو نبود خالى از دو چيز همى * كف تو از گهر و درگهت ز دانشور مجره بر سر بحر سپهر پل گشته است * بدين اميد كه راى تواش كند معبر به بوستان به هواداريت عجب نبود * كه غنچه سر زند از شاخسار با خنجر دو دايه باشد عدل و سخاى تو كه چو طفل * جهان و خلق جهان را گرفته‌اند به بر