تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1635

مساهمون:

ص١٦٣٥
طرفه كز آن چشمه‌اى كه خورد چشانيد * غير سكندر برو ميان همه يكسر از دوسه انگشت تست ور نه كه ديد است * از دوسه انگشت كلك اين همه شكر مقله بىمقله بىتراشهء كلكت * هر سر مژگان او بر او شده نشتر وصف بنانت بس اين‌قدر كه نگارد * شعر مرا در مديح صدر مظفر آنكه حديث وى از عذوبت الفاظ * نسبت ملح اجاج داده به كوثر آيت نصرت نوشته بخت به تيغش * اعجميانش دهند نسبت جوهر جام جهان‌بين نهاده چرخ به دستش * بىخردانش نهند تهمت ساغر نام ترا بر سفينه گر بنگارند * با صفت حلم تو نخواهد لنگر بحر نهد گر ز حد خويش برون پاى * اين حركت بر خلاف خويش به مشمر آيد هر بامداد از مدد مد * پيش تو همچون فقير پيش توانگر مايه ز دست تو يافت ور نه برفتى * آب وى از ابر زان سخاوت بىمر شكر كه جود از كف تو ديد و نياموخت * ور نه به توفان شدى زمانه سراسر فتح‌الاسلامت آن حصار كه افراشت * سعى تو بر آب بهر دين پيمبر همچو عروسيست با جهاز و ليكن * مىنرود جز به كفو خويش به شوهر فلك فلك را بمرد بشمرد و بس * زان كه همين چهر ازو نهفته به چادر اين نه سفينه است خود عصاى كليمست * زين‌سان كز وى شكافت لجّهء اخضر باز نيايد به هم چو زخم حسامت * هرچه ز دريا شكافت درگه معبر چو تو نشستى در اوى و غرق نگرديد * باك ندارد خود از مخاوف ديگر زان كه دو بحر گران به زير و زبر داشت * اى تو ز دريا فزون به طبع توانگر خواندى و كردم خلاف و اين نه خلافست * كس به خطر خويش را نيفكند اندر دست تو ابر و مرا نه طاقت توفان * طبع تو دريا و من نه مرد شناور ابرى كاو چون به خاك قطره فشاند * سيل نوالش فتد به جمله كشور بحرى كاو چون به چار موجه درافتد * غرقه احسان كند جهان را يكسر من به ديار خود از كف تو مخوفم * كم نه بناگاه سيل بگذرد از سر ليك اگر بيم جان بود ز تو كس را * كشته آن دست به كه كشته خنجر