طرفه كز آن چشمهاى كه خورد چشانيد * غير سكندر برو ميان همه يكسر
از دوسه انگشت تست ور نه كه ديد است * از دوسه انگشت كلك اين همه شكر
مقله بىمقله بىتراشهء كلكت * هر سر مژگان او بر او شده نشتر
وصف بنانت بس اينقدر كه نگارد * شعر مرا در مديح صدر مظفر
آنكه حديث وى از عذوبت الفاظ * نسبت ملح اجاج داده به كوثر
آيت نصرت نوشته بخت به تيغش * اعجميانش دهند نسبت جوهر
جام جهانبين نهاده چرخ به دستش * بىخردانش نهند تهمت ساغر
نام ترا بر سفينه گر بنگارند * با صفت حلم تو نخواهد لنگر
بحر نهد گر ز حد خويش برون پاى * اين حركت بر خلاف خويش به مشمر
آيد هر بامداد از مدد مد * پيش تو همچون فقير پيش توانگر
مايه ز دست تو يافت ور نه برفتى * آب وى از ابر زان سخاوت بىمر
شكر كه جود از كف تو ديد و نياموخت * ور نه به توفان شدى زمانه سراسر
فتحالاسلامت آن حصار كه افراشت * سعى تو بر آب بهر دين پيمبر
همچو عروسيست با جهاز و ليكن * مىنرود جز به كفو خويش به شوهر
فلك فلك را بمرد بشمرد و بس * زان كه همين چهر ازو نهفته به چادر
اين نه سفينه است خود عصاى كليمست * زينسان كز وى شكافت لجّهء اخضر
باز نيايد به هم چو زخم حسامت * هرچه ز دريا شكافت درگه معبر
چو تو نشستى در اوى و غرق نگرديد * باك ندارد خود از مخاوف ديگر
زان كه دو بحر گران به زير و زبر داشت * اى تو ز دريا فزون به طبع توانگر
خواندى و كردم خلاف و اين نه خلافست * كس به خطر خويش را نيفكند اندر
دست تو ابر و مرا نه طاقت توفان * طبع تو دريا و من نه مرد شناور
ابرى كاو چون به خاك قطره فشاند * سيل نوالش فتد به جمله كشور
بحرى كاو چون به چار موجه درافتد * غرقه احسان كند جهان را يكسر
من به ديار خود از كف تو مخوفم * كم نه بناگاه سيل بگذرد از سر
ليك اگر بيم جان بود ز تو كس را * كشته آن دست به كه كشته خنجر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1635
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٣٥