و له
چون سحرگه از دل شب آفتاب آمد پديد * شاهدى گفتى به كف جام شراب آمد پديد
از معنبر بستهء كافور خالص شد برون * از شبهگون حقهء ياقوت ناب آمد پديد
بيضهء طاوسى از زير غرابى شد عيان * گوهرافشان تيغى از نيلىقراب آمد پديد
يا كه شب بودى چو دودى بس سيه همچون شبه * زان فروزان آتشى با التهاب آمد پديد
يا تو گفتى جيش فرعونى شد اندر نيل غرق * بىزيانى پيكر موسى ز آب آمد پديد
يا ز گرد راه همچون جرم ماه از زير ابر * فخر دوران خسرو مالك رقاب آمد پديد
آن جهاندارى كه با دست و دلش ابر و محيط * اين يكى چون دود و آن يك چون سراب آمد پديد
در صفت خط و نامه و مدح ممدوح خود بزرگ بندر بوشهر دريا بيكى شيخ عبد الرسول خان عرب
اى ز خطت مشكبوى خامه و دفتر * آهوى كلك تو داده نافهء اذفر
ديده به معنى نيفكند كسى از لفظ * بسكه به الفاظ بسته كلك تو زيور
سحر بيان تو خامه از كف مانى * بشكند و دركند به ناخن آذر
گوش چه خونها خورد ز غيرت ديده * كز چه نياراست ديدن آن خط دلبر
گرنه گهر باشد آنچه زاده ز كلكت * بهر چه فاسد شود در آب چو گوهر
كلك تو شاهيست كاو قلمرو خط را * كرده مسخر هم از سياهى لشكر
خضر و سكندر شدند كلك و بنانت * خضر به مقصد رسيد و ماند سكندر