يا بيع يوسف است و زليخاى روزگار * گنجينههاى خويش به يك جا برافكند
نىنى كه از براى نثار ره امير * گنجور چرخ لؤلؤ لالا برافكند
ايضا مطلع الثانى
گيتى چو راز خويش به صحرا برافكند * بر خاره فرش سندس و خارا برافكند
خاك آن بساط باده به آن خشك زاهدى * تردامنى نگر كه چه رسوا برافكند
مينا به دست غنچهء رنگين فرونهد * صهبا به جام لالهء حمرا برافكند
هر لحظه برفزايد بر رونق زمين * تا بر سپهر طرح معادا برافكند
آن از ضمير فكر سكندر كند پديد * اين از نهاد مخزن دارا برافكند
بهر سپاه ناميه بر هيئت لوا * بر دوش سر و حلهء خضرا برافكند
هم چاووشى به سوسن گويا عطا كند * هم شحنگى به نرگس بينا برافكند
گاهى ز سبزه تيغ به مريخ بركشد * گاهى ز غنچه تير به جوزا برافكند
المطلع الثالث
ترسم كه رسم ملت ترسا برافكند * يارم به رخ چو زلف چليپا برافكند
در هر دلى كه عشق وى آنجا فكند رخت * بيچاره عقل رخت به صحرا برافكند
عقلى كه گفت دل به دو گيسوى او مده * گو باش تا كه دست به يغما برافكند
نايد به بر ز موج سرشكم ز بيم آن * كاين سيل بىكرانهاش از جا برافكند
كاش از معين ملك و امين ملك همى * آموزد و گذار به دريا برافكند
آن سرورى كه جوهر برنده تيغ او * شاخ صور ز بيخ هيولا برافكند
مشكل كه امهات دگر بارور شوند * گر يك نگاه خشم بر آبا برافكند
صوت صرير كلكش در بزمگاه چرخ * از چنگ چنگ زهرهء زهرا برافكند
رأيش اگر مدد نكند آفتاب را * بر روز كسوت شب يلدا برافكند