تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1633

مساهمون:

ص١٦٣٣
يا بيع يوسف است و زليخاى روزگار * گنجينه‌هاى خويش به يك جا برافكند نىنى كه از براى نثار ره امير * گنجور چرخ لؤلؤ لالا برافكند

ايضا مطلع الثانى

گيتى چو راز خويش به صحرا برافكند * بر خاره فرش سندس و خارا برافكند خاك آن بساط باده به آن خشك زاهدى * تردامنى نگر كه چه رسوا برافكند مينا به دست غنچهء رنگين فرونهد * صهبا به جام لالهء حمرا برافكند هر لحظه برفزايد بر رونق زمين * تا بر سپهر طرح معادا برافكند آن از ضمير فكر سكندر كند پديد * اين از نهاد مخزن دارا برافكند بهر سپاه ناميه بر هيئت لوا * بر دوش سر و حلهء خضرا برافكند هم چاووشى به سوسن گويا عطا كند * هم شحنگى به نرگس بينا برافكند گاهى ز سبزه تيغ به مريخ بركشد * گاهى ز غنچه تير به جوزا برافكند

المطلع الثالث

ترسم كه رسم ملت ترسا برافكند * يارم به رخ چو زلف چليپا برافكند در هر دلى كه عشق وى آنجا فكند رخت * بيچاره عقل رخت به صحرا برافكند عقلى كه گفت دل به دو گيسوى او مده * گو باش تا كه دست به يغما برافكند نايد به بر ز موج سرشكم ز بيم آن * كاين سيل بىكرانه‌اش از جا برافكند كاش از معين ملك و امين ملك همى * آموزد و گذار به دريا برافكند آن سرورى كه جوهر برنده تيغ او * شاخ صور ز بيخ هيولا برافكند مشكل كه امهات دگر بارور شوند * گر يك نگاه خشم بر آبا برافكند صوت صرير كلكش در بزمگاه چرخ * از چنگ چنگ زهرهء زهرا برافكند رأيش اگر مدد نكند آفتاب را * بر روز كسوت شب يلدا برافكند