ازبسكه شوق داغ تو را دارد * يكران چرخ جمله سرين باشد
روزى كه وقت رحلت مهر آيد * وقتى كه روز فرصت كين باشد
از شير رزم و شير علم گويى * يكسر هواى و خاك عرين باشد
رويين خم و تكاور رويين سم * جفت صهيل و يار طنين باشد
چون چين زلف ماهوشان آشوب * در حلقهء كمند مكين باشد
كافر دل آن حسام جهاد تو * كاندر سرش حمايت دين باشد
شكل هلال دارد و از گوهر * ماند به ابرويى كه به چين باشد
ماند به فعل آتش و از هيئت * گويى كه جوى ماء معين باشد
باشد چو با كف تو قران آرد * برقى كه با سحاب قرين باشد
وان برق چون شهاب همىسوزد * خصم ترا كه ديو لعين باشد
با آهنيندلى چه رحيم آمد * كز مرد عبرهاش نه بزين باشد
داند كه مرد راست ز مركب را * جرمى كه با تو حمله گزين باشد
خاتم صفت كمند تو از دشمن * هر حلقه با هزار نگين باشد
مرگ آن زمان ز سير فروماند * كز زلهء كمانت سمين باشد
دربر گرفته خاك حسودت را * يعنى وداع بازپسين باشد
بر سر نهاده رمح عدويت را * يعنى كه پايگاه تو اين باشد
و له ايضا
اى غم عشقت بلاى عقل خردمند * خاطر آزادگان به مهر تو در بند
كين توام دوستى و نيش توام نوش * خار توام پرنيان و زهر توام قند
زلف تو گشت آن مثل به نافهگشايى * تاب ره صد هزار طرهء دلبند
لعل تو گشت آن سمر به قندفروشى * تلخى كام شكرلبان سمرقند
آتش عشق ترا فرونكشد آب * بندى زلف ترا رها نكند پند
عشق تو در طبع داشت سيرت ضحاك * سينهام از غصه بود كوه دماوند
خوش به فسونش درون سينه نهفتم * چند بريزد به خيره خون كسان چند