تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1630

مساهمون:

ص١٦٣٠
ازبس‌كه شوق داغ تو را دارد * يكران چرخ جمله سرين باشد روزى كه وقت رحلت مهر آيد * وقتى كه روز فرصت كين باشد از شير رزم و شير علم گويى * يكسر هواى و خاك عرين باشد رويين خم و تكاور رويين سم * جفت صهيل و يار طنين باشد چون چين زلف ماه‌وشان آشوب * در حلقهء كمند مكين باشد كافر دل آن حسام جهاد تو * كاندر سرش حمايت دين باشد شكل هلال دارد و از گوهر * ماند به ابرويى كه به چين باشد ماند به فعل آتش و از هيئت * گويى كه جوى ماء معين باشد باشد چو با كف تو قران آرد * برقى كه با سحاب قرين باشد وان برق چون شهاب همىسوزد * خصم ترا كه ديو لعين باشد با آهنين‌دلى چه رحيم آمد * كز مرد عبره‌اش نه بزين باشد داند كه مرد راست ز مركب را * جرمى كه با تو حمله گزين باشد خاتم صفت كمند تو از دشمن * هر حلقه با هزار نگين باشد مرگ آن زمان ز سير فروماند * كز زلهء كمانت سمين باشد دربر گرفته خاك حسودت را * يعنى وداع بازپسين باشد بر سر نهاده رمح عدويت را * يعنى كه پايگاه تو اين باشد

و له ايضا

اى غم عشقت بلاى عقل خردمند * خاطر آزادگان به مهر تو در بند كين توام دوستى و نيش توام نوش * خار توام پرنيان و زهر توام قند زلف تو گشت آن مثل به نافه‌گشايى * تاب ره صد هزار طرهء دلبند لعل تو گشت آن سمر به قندفروشى * تلخى كام شكرلبان سمرقند آتش عشق ترا فرونكشد آب * بندى زلف ترا رها نكند پند عشق تو در طبع داشت سيرت ضحاك * سينه‌ام از غصه بود كوه دماوند خوش به فسونش درون سينه نهفتم * چند بريزد به خيره خون كسان چند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1630 | رضا قليخان هدايت