اختيارت داده يزدان بر جهانى * از چه يا رب نيست بر جود اختيارت
در فرارت بينم از هر ناپسندى * از چه آيا نيست از دشمن فرارت
دست حكمت چرخ را مىبرد گفتا * تا كجا گفتا به پيش شهريارت
چرخ گفت اى حكم شه پيوسته بادا * خاكساران را برآوردن شعارت
روز هيجا خصم اگر ضحاك گردد * در كفش آرد كمند همچو مارت
ور شود تا گاو و ماهى نرم سازد * پيكرش را ضرب گرز گاوسارت
هفت قصر عيش بهرام است گويى * هفتخوان رستم و اسفنديارت
هرچه كم بخشد ز بخشش كان كم آرد * تو فزون بخشى و دولت برقرارت
لغز شمشير
چيست آن جوهر كه تابان همچو رخشان گوهر است * چون صدف در وى هزاران در و گوهر مضمر است
گه چو روى دلبران در زير زلف مشكساست * گه به زير ابر پنهان همچو ماه خاور است
گه بود چون پيكر رنجور مجنون پوستپوش * گاه چون رخسار ليلى زير نيلىچادر است
بحر نى و همچو بحر او را هزاران ماهى است * چرخ نى و همچو چرخ او را هزاران اختر است
همچو گردان مصاف اندر سر و بر دايما * از اديمش جوشن و از استخوانش مغفر است
بس مصفا چون ضمير فيلسوفان گوييا * جام جمشيد است يا آيينهء اسكندر است
پيكر او جوهر صرفست چون عقل نخست * فى المثل او را اگر باشد عرض هم جوهر است