تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1627

مساهمون:

ص١٦٢٧
اختيارت داده يزدان بر جهانى * از چه يا رب نيست بر جود اختيارت در فرارت بينم از هر ناپسندى * از چه آيا نيست از دشمن فرارت دست حكمت چرخ را مىبرد گفتا * تا كجا گفتا به پيش شهريارت چرخ گفت اى حكم شه پيوسته بادا * خاكساران را برآوردن شعارت روز هيجا خصم اگر ضحاك گردد * در كفش آرد كمند همچو مارت ور شود تا گاو و ماهى نرم سازد * پيكرش را ضرب گرز گاوسارت هفت قصر عيش بهرام است گويى * هفت‌خوان رستم و اسفنديارت هرچه كم بخشد ز بخشش كان كم آرد * تو فزون بخشى و دولت برقرارت

لغز شمشير

چيست آن جوهر كه تابان همچو رخشان گوهر است * چون صدف در وى هزاران در و گوهر مضمر است گه چو روى دلبران در زير زلف مشك‌ساست * گه به زير ابر پنهان همچو ماه خاور است گه بود چون پيكر رنجور مجنون پوست‌پوش * گاه چون رخسار ليلى زير نيلىچادر است بحر نى و همچو بحر او را هزاران ماهى است * چرخ نى و همچو چرخ او را هزاران اختر است همچو گردان مصاف اندر سر و بر دايما * از اديمش جوشن و از استخوانش مغفر است بس مصفا چون ضمير فيلسوفان گوييا * جام جمشيد است يا آيينهء اسكندر است پيكر او جوهر صرفست چون عقل نخست * فى المثل او را اگر باشد عرض هم جوهر است