تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1629

مساهمون:

ص١٦٢٩
اين چه عدلست و چه انصاف كه با خون جگر * هرچه پروردهء ما بود ازو در خطر است اين چه عدلست و چه انصاف كه برد از بر ما * هرچه ما راست فروغ دل و نور بصر است آب ما برد كه ما را ز گهر كرد تهى * كان و دريا به چه ارزد چو تهى از گهر است آن‌قدر گوهر ما برد كه ماند محروم * سالها هركه ازين‌پس به جهان تاجور است

هم در مدح دولتشاه مغفور گفته

خاك از بهار خلد برين باشد * گيتى نگار خانهء چين باشد در لعل كه نهفته شد از لاله * در كوه لعل اگرچه دفين باشد در دل شمر ز عكس سمن دارد * در بحر اگرچه در ثمين باشد از خاك تيغ و تير و سنان رويد * مانا كه با سپهر به كين باشد اينك فلك ز بيم شبيخونش * شب تا سحر به درع حصين باشد اين دست گه نداشت زمين گويى * عون خدايگانش معين باشد دولتشه آنكه جاه رفيعش را * نه چرخ آستانه‌نشين باشد يك روز او اگر به جهان آيد * ساعات آن شهور و سنين باشد يك جود او اگر به شمار آيد * آحاد او الوف و ماين باشد يك زاده به قاش ابد آمد * يك پرتو گمانش يقين باشد گويى كمانش حمل ظفر دارد * كز درد ز بآه و انين باشد زين پيش ملك اگر دگران را بود * انسان نخست ماء مهين باشد چون بالغان به عهد صبى طعنش * بر عهد ارسلان و تكين باشد دل پر ز خون و دهر چو زندانش * خصم تو همچو لعل نگين باشد هم خود بدين مثال عدوى تو * در بطن روزگار جنين باشد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1629 | رضا قليخان هدايت