اين چه عدلست و چه انصاف كه با خون جگر * هرچه پروردهء ما بود ازو در خطر است
اين چه عدلست و چه انصاف كه برد از بر ما * هرچه ما راست فروغ دل و نور بصر است
آب ما برد كه ما را ز گهر كرد تهى * كان و دريا به چه ارزد چو تهى از گهر است
آنقدر گوهر ما برد كه ماند محروم * سالها هركه ازينپس به جهان تاجور است
هم در مدح دولتشاه مغفور گفته
خاك از بهار خلد برين باشد * گيتى نگار خانهء چين باشد
در لعل كه نهفته شد از لاله * در كوه لعل اگرچه دفين باشد
در دل شمر ز عكس سمن دارد * در بحر اگرچه در ثمين باشد
از خاك تيغ و تير و سنان رويد * مانا كه با سپهر به كين باشد
اينك فلك ز بيم شبيخونش * شب تا سحر به درع حصين باشد
اين دست گه نداشت زمين گويى * عون خدايگانش معين باشد
دولتشه آنكه جاه رفيعش را * نه چرخ آستانهنشين باشد
يك روز او اگر به جهان آيد * ساعات آن شهور و سنين باشد
يك جود او اگر به شمار آيد * آحاد او الوف و ماين باشد
يك زاده به قاش ابد آمد * يك پرتو گمانش يقين باشد
گويى كمانش حمل ظفر دارد * كز درد ز بآه و انين باشد
زين پيش ملك اگر دگران را بود * انسان نخست ماء مهين باشد
چون بالغان به عهد صبى طعنش * بر عهد ارسلان و تكين باشد
دل پر ز خون و دهر چو زندانش * خصم تو همچو لعل نگين باشد
هم خود بدين مثال عدوى تو * در بطن روزگار جنين باشد