تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1626

مساهمون:

ص١٦٢٦
آنكه ازبس رفيع گر به سپهر * نسبت جاه او دهى دور است و آنكه ازبس وسيع گر به بهشت * مدحت خلق او كنى زور است لفظ او هست و معنى بكرش * آنكه هم جنّت و هم حور است كلك او هست زادهء فكرش * آنكه هم ظلمت است و هم نور است عجبا كلك خامه‌اش عجبا * كه به فعل آيت دوم صور است وحى چون دعوى او چو برهانست * غيب چون گنج او چو گنجور است سرخى روى شرع و تيره‌رخ است * صحت جسم ملك و رنجور است مخبرش شاخ سدره را ماند * خبرش از وراى مذكور است ويحك آن كسوه‌پوش پيكر امن * كآفت فتنه است چون عور است پنجهء شير را همىماند * كه طرازش ز پيكر مور است سور امن از وى آتشين برج است * ملك عدل از وى آهنين سور است هست چون افعى زمردفام * ليك ازو افعى ستم كور است حبذا آن سمند كه پيكرش * كه به گاو زمين ازو زور است خود به رنگ فلك به گاه غروب * ليك بر خصم شام ديجور است با ركابش سپهر دوار است * با عنانش قضاى مقدور است خصم اخدود را بهين خلف است * آفت عاد را مهين‌پور است بينى اندام او كه از نرمى * شرف خاندان سيفور است نعل و مسمار هشته تا دانند * كه ز سير فلك نه معذور است

در مدح شاهزادهء مغفور محمد على ميرزا گفته

اى به كيوان برشده ايوان بارت * نىنى از ايوان تن بيخاترفوا تيزى كندآوران تا پيش تيغت * رتبهء گردنكشان تا پاى دارت منبرى بالاتر از افلاك بايد * تا به شاهى خطبه خواند روزگارت مركبى لايق‌تر از اقبال شايد * تا كند دست قضا بر وى سوارت آب و آتش ضد هم باشند از چه * آتش‌افسان است تيغ آبدارت