آنكه ازبس رفيع گر به سپهر * نسبت جاه او دهى دور است
و آنكه ازبس وسيع گر به بهشت * مدحت خلق او كنى زور است
لفظ او هست و معنى بكرش * آنكه هم جنّت و هم حور است
كلك او هست زادهء فكرش * آنكه هم ظلمت است و هم نور است
عجبا كلك خامهاش عجبا * كه به فعل آيت دوم صور است
وحى چون دعوى او چو برهانست * غيب چون گنج او چو گنجور است
سرخى روى شرع و تيرهرخ است * صحت جسم ملك و رنجور است
مخبرش شاخ سدره را ماند * خبرش از وراى مذكور است
ويحك آن كسوهپوش پيكر امن * كآفت فتنه است چون عور است
پنجهء شير را همىماند * كه طرازش ز پيكر مور است
سور امن از وى آتشين برج است * ملك عدل از وى آهنين سور است
هست چون افعى زمردفام * ليك ازو افعى ستم كور است
حبذا آن سمند كه پيكرش * كه به گاو زمين ازو زور است
خود به رنگ فلك به گاه غروب * ليك بر خصم شام ديجور است
با ركابش سپهر دوار است * با عنانش قضاى مقدور است
خصم اخدود را بهين خلف است * آفت عاد را مهينپور است
بينى اندام او كه از نرمى * شرف خاندان سيفور است
نعل و مسمار هشته تا دانند * كه ز سير فلك نه معذور است
در مدح شاهزادهء مغفور محمد على ميرزا گفته
اى به كيوان برشده ايوان بارت * نىنى از ايوان تن بيخاترفوا
تيزى كندآوران تا پيش تيغت * رتبهء گردنكشان تا پاى دارت
منبرى بالاتر از افلاك بايد * تا به شاهى خطبه خواند روزگارت
مركبى لايقتر از اقبال شايد * تا كند دست قضا بر وى سوارت
آب و آتش ضد هم باشند از چه * آتشافسان است تيغ آبدارت