تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1624

مساهمون:

ص١٦٢٤
بدان رسيده كفش كز سخا كنون بخشد * ستاره‌هاى فلك را به جاى در خوشاب به كام او همه عدل ناب جست هزبر * به دست خويشتن از كام خود برآرد ناب اگر حمايت او بگذرد به بيضهء كبك * ز جوف بيضه سر آرد برون به شكل عقاب ز خامهء تو عطارد چنان ز كار افتاد * كه زهره كلكش نپذيرد از در مضراب نشاط طبع تو را كوه مايه پردازد * چه كاه جود و سخا و چه گاه لهو و شراب چو راى جود كنى سنگ را نمايد لعل * چو گرم لهو شوى لعل را نمايد آب به مال و دولت اگر ديگران ستوده شوند * منت به فقر ستايم بدين كف وهاب بزرگوارا از باغ طبع من بشكفت * گلى كه غير مديحت از آن كشند گلاب كهين برادرم آن آب روى و قوت پشت * كشيده قوت پشتش ز روى شرم نقاب زمين ازو چو عزب خانهاى زنبور است * عزوبتش به من و بر زميست هر دو عذاب ز خواب مىنكند هيچ ميل بيدارى * مگر كه ديو پريچهره بيند اندر خواب زمين ازو به تزلزل بود كه او ز شبق * كند كواعب اتراب را ز كعب تراب اگرنه طاق فلك را ستون شدى شبقش * بناى عالم ايجاد گشته بود خراب به بوى زلف بتان بوى مىكند سنبل * به ياد لعل لبان بوسه مىزند عناب هميش گويم پند از برادر خود گير * اگر به نقد نبينى حكايت عم و باب كه دارد ابروى زنگارگون هزار گره * كه هست با لب عناب‌گون هزار عتاب مكن توقع جام بلور و تشنه ممان * كف تو جام بلور است در كفايت آب چو نيست دامن زر مىتوان به دانگى سيم * ز كان سيم زر آرى چو بوتهء ضراب عجب‌تر آنكه قدم جز به شرع مىننهد * ز بيم بوته دوزخ نمىزند قلاب چو نيست تابع نفس از كرم تواش بپذير * چو هست پيرو شرع از سخا تواش درياب

و له ايضا

اى كلك من اى گشته دانش ز تو شاداب * حكمت ز تو با فضل و فضيلت ز تو با آب افشانده به صحراى ختن نافهء تبت * پوشيده به خوبان حبش ديبهء سقلاب شبرنگ‌فشان از تو گهى مفرش كافور * شنگرف‌نشان از تو گهى معدن سيماب