بدان رسيده كفش كز سخا كنون بخشد * ستارههاى فلك را به جاى در خوشاب
به كام او همه عدل ناب جست هزبر * به دست خويشتن از كام خود برآرد ناب
اگر حمايت او بگذرد به بيضهء كبك * ز جوف بيضه سر آرد برون به شكل عقاب
ز خامهء تو عطارد چنان ز كار افتاد * كه زهره كلكش نپذيرد از در مضراب
نشاط طبع تو را كوه مايه پردازد * چه كاه جود و سخا و چه گاه لهو و شراب
چو راى جود كنى سنگ را نمايد لعل * چو گرم لهو شوى لعل را نمايد آب
به مال و دولت اگر ديگران ستوده شوند * منت به فقر ستايم بدين كف وهاب
بزرگوارا از باغ طبع من بشكفت * گلى كه غير مديحت از آن كشند گلاب
كهين برادرم آن آب روى و قوت پشت * كشيده قوت پشتش ز روى شرم نقاب
زمين ازو چو عزب خانهاى زنبور است * عزوبتش به من و بر زميست هر دو عذاب
ز خواب مىنكند هيچ ميل بيدارى * مگر كه ديو پريچهره بيند اندر خواب
زمين ازو به تزلزل بود كه او ز شبق * كند كواعب اتراب را ز كعب تراب
اگرنه طاق فلك را ستون شدى شبقش * بناى عالم ايجاد گشته بود خراب
به بوى زلف بتان بوى مىكند سنبل * به ياد لعل لبان بوسه مىزند عناب
هميش گويم پند از برادر خود گير * اگر به نقد نبينى حكايت عم و باب
كه دارد ابروى زنگارگون هزار گره * كه هست با لب عنابگون هزار عتاب
مكن توقع جام بلور و تشنه ممان * كف تو جام بلور است در كفايت آب
چو نيست دامن زر مىتوان به دانگى سيم * ز كان سيم زر آرى چو بوتهء ضراب
عجبتر آنكه قدم جز به شرع مىننهد * ز بيم بوته دوزخ نمىزند قلاب
چو نيست تابع نفس از كرم تواش بپذير * چو هست پيرو شرع از سخا تواش درياب
و له ايضا
اى كلك من اى گشته دانش ز تو شاداب * حكمت ز تو با فضل و فضيلت ز تو با آب
افشانده به صحراى ختن نافهء تبت * پوشيده به خوبان حبش ديبهء سقلاب
شبرنگفشان از تو گهى مفرش كافور * شنگرفنشان از تو گهى معدن سيماب