آن زبانور مرغ سرببريده يعنى خامهاش * با صفير سار و نطق طوطى و لون غراب
گوهر از گفتار مىبارد به نور وحى صرف * شكر از منقار مىريزد به رنگ مشك ناب
هست در رفتن چو كبك و هست در هيئت چو زاغ * زان چو زاغ و كبك در برفش ذهابست و اياب
صد خيال از فاضلان وز خامهء او يك صرير * صد سؤال از بخردان وز جانب او يك جواب
و له فى اللغز و المدح المنشى الكاتب
چه طاير است كه از شاخ سدره جسته مآب * چو مرغ سدره سرودش همه ز وحى و كتاب
هم او بسير حمام و همو به فر هماى * هم او بلون تذرو و همو به چهر غراب
ستون دولت و بازوى فتح و پيكر امن * معين ملت و پشت هدى و روى كتاب
گهى عذار جوانان ازو به وسمه و سيم * گهى محاسن پيران ازو به مشك خضاب
سواد روم كند بار نامهء مانى * چنان كه صفحهء چين جامه خانهء سقلاب
سكندريست كه در دست خضر داده زمام * از آن ز چشمهء حيوان مدام نوشد آب
شهاب شكل و ازو روى ماه پر ز كلف * كه ديده ماه كه او را كلف رسد ز شهاب
همى به لون سدابست و زعفران زانست * كه امن خورده ازو زعفران و فتنه سداب
ازو براده عود است بر صحيفهء سيم * چنان كه قافلهء زنگ در شب مهتاب
چو واعظان شده بر منبر وز يمن نفس * چو هندوان سيهدل كشيده در محراب
به شكل مار و به مسموم فاقه ترياك است * كه ديده مار كه ترياك او بود ز لعاب
چو يوسف است به زندان و از سراير غيب * ازو هرآنچه بپرسند بشنوند جواب
همه ز نوع صوابست فعل او گرچه * ز جنس او گهى آيد خطا و گاه صواب
ازو چگونه سر زند كه مجبور است * به دست صاحب ديوان عمدة الكتاب
چو با كفايت كلكش فتاده كار جهان * برون نيامده جز تيغ ماه نو ز قراب