به شعر مدح شهش خور كه باهمند اولى * بهار طبع وصال و بهار آتش و آب
و له ايضا
دو مايهاند تو گويى به كار آتش و آب * حسام و رمح شه آن مايهدار آتش و آب
يكى به جرم فروزينه شهاب و درخش * يكى به طبع خداوندگار آتش و آب
يكى هلالى از آسمان فتح و ظفر * يكى نهالى از جويبار آتش و آب
يكى مسافر بوم و ديار آهن و سنگ * يكى معاشر بوس و كنار آتش و آب
دو قاهرند كه خوانندشان به استقلال * بخيل آتش و آب از كبار آتش و آب
دو غالبند كه خوانندشان به استحقاق * به ملك آتش و آب اختيار آتش و آب
به جرم هريك چون بنگرى تو گويى شد * ز عدل شاه به يك جا قرار آتش و آب
ابو المظفر شاه زمانه فتحعلى * كه شد ز تيغ و سنان شهريار آتش و آب
شهى كه براثر تيغ و رمح او تازند * چو جيش براثر شهسوار آتش و آب
به خشم و لطفش بنگر كه طبع معمارش * دو خانه ساخته اندر جوار آتش و آب
به جام و تيغش بنگر كه عدل نساجش * دو جامه بافته از پود و تار آتش و آب
مگر نديده قرارش به پشت رخش كسى * كه گفت نيست به يك جا قرار آتش و آب
ز حزم اوست كه سدى قوى ببست از تيغ * ز آب و آتش در رهگذار آتش و آب
و گرنه زين دو سبكبار ديوسار شدى * ز حرق و غرق جهانى شكار آتش و آب
به طبع زير فلكشان قرار بد زين پيش * سنانش داد به گردون گذار آتش و آب
و يا ز خيرهكشى وز پى گنه سوزى * پى قصاص برافراخت دار آتش و آب
اگر درآيد توقيع حكم او آيد * زرنگ و پرتو بيجاده كار آتش و آب
مگر خليل و كليم است جوهر تيغت * كه يافت پرورش اندر كنار آتش و آب
سمندر آسود از آب و ماهى از آتش * چو شحنه عدل تو شد در ديار آتش و آب
چو چاكران ز خداوند و بندگان به خدا * به تيغ تست يمين و يسار آتش و آب
نه آن ز خاك كدر شد نه اين ز باد تبه * چو حفظ و عون تو گشتند يار آتش و آب
به عرصهاى كه ز تن آب و از سم آتش ريخت * جهنده رخشت آن از تبار آتش و آب