بسيج بىبسيجى جست بايد راه بيراهى * گرت زى منزل رندان بىپروا بود پروا
ره فقر و فنا را ساز هم فقر و فنا بايد * نه هندى خيل با حربه نه ختلى خنگ باهرا
چنان بينى كه بر جانان چه گر بر خصم آتشخو * چنان باشى كه در گلشن چه گر در كام اژدرها
همه ابر ار بلا بارد ز جستن برنتابى سر * همه دشت ار سنان رويد ز رفتن وانگيرى پا
شوى پولاد اگر كوه آيد و ضرغام اگر بيشه * سمندر گردى ار آتش رسد مرغابى از دريا
مگر در سايهء احمد كنى اين راه طى ور نه * ازو هارب شود راهب ازو ترسان بود ترسا
ابو القاسم محمد كهف ملت هادى امت * ظهورش آيت رحمت وجودش مظهر اسما
و له فى المدح السلطان المغفور
چه جوهر است شگرف از تبار آتش و آب * به مهر و ماه ازو افتخار آتش و آب
به طبع و بوى بهار و به رنگ و روى نگار * زهى بهاى بهار و نگار آتش و آب
به لون گويى لعلست يار عنبر و بان * به بوى گويى مشكست يار آتش و آب
كند به جايى خشم و كند به جايى رفق * شگفت نيست كه هست از تبار آتش و آب
به طبع هركه گذر كرد چون خليل و كليم * هراس مىنكند از گذار آتش و آب
گر از خواصش جويى خواص عشق و شباب * ور از شعارش پرسى شعار آتش و آب
به آب و آتش بتوان ستودش ار باشد * ز عود و مشك بخور و بخار آتش و آب
گوارشى است مركب ز آب و از آتش * زهى گوارش شيرينگوار آتش و آب
همى به بوى بهار است و طبع ازو چو بهار * بهار سر زده از شاخسار آتش و آب