تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1620

مساهمون:

ص١٦٢٠
بسيج بىبسيجى جست بايد راه بيراهى * گرت زى منزل رندان بىپروا بود پروا ره فقر و فنا را ساز هم فقر و فنا بايد * نه هندى خيل با حربه نه ختلى خنگ باهرا چنان بينى كه بر جانان چه گر بر خصم آتش‌خو * چنان باشى كه در گلشن چه گر در كام اژدرها همه ابر ار بلا بارد ز جستن برنتابى سر * همه دشت ار سنان رويد ز رفتن وانگيرى پا شوى پولاد اگر كوه آيد و ضرغام اگر بيشه * سمندر گردى ار آتش رسد مرغابى از دريا مگر در سايهء احمد كنى اين راه طى ور نه * ازو هارب شود راهب ازو ترسان بود ترسا ابو القاسم محمد كهف ملت هادى امت * ظهورش آيت رحمت وجودش مظهر اسما

و له فى المدح السلطان المغفور

چه جوهر است شگرف از تبار آتش و آب * به مهر و ماه ازو افتخار آتش و آب به طبع و بوى بهار و به رنگ و روى نگار * زهى بهاى بهار و نگار آتش و آب به لون گويى لعلست يار عنبر و بان * به بوى گويى مشكست يار آتش و آب كند به جايى خشم و كند به جايى رفق * شگفت نيست كه هست از تبار آتش و آب به طبع هركه گذر كرد چون خليل و كليم * هراس مىنكند از گذار آتش و آب گر از خواصش جويى خواص عشق و شباب * ور از شعارش پرسى شعار آتش و آب به آب و آتش بتوان ستودش ار باشد * ز عود و مشك بخور و بخار آتش و آب گوارشى است مركب ز آب و از آتش * زهى گوارش شيرين‌گوار آتش و آب همى به بوى بهار است و طبع ازو چو بهار * بهار سر زده از شاخسار آتش و آب
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1620 | رضا قليخان هدايت