تازى شبرنگ چون به معركه تازى * روز و شبى خلق بنگرند به يك جا
شب شب قدرى بر او هبوط فرشته * روز چو روز شمار مايهء غوغا
رخش بتازى يكين سپهر به جولان * سيل برانى ز خون محيط به پهنا
گرز چو گيرى به كف ز سختى بازوت * كوه بلرزد همى به سستى اعضا
جعبهء تير تو شانهييست كه چون موى * كرده پريشان به رزم حلقهء اعدا
پهن چرا كرده گوش خود سپر خصم * خود نبود گر زبان تيغ تو گويا
تير ترا از شرف به ديده نشاند * درع عدوى تراست ديدهء بينا
شكوه تيغ تو خصم برد به مريخ * كآتش او سوخت جمله خشك و تر ما
گفت گر اين دست و قبضه است نبود است * با تو مگر كار او به رفق و مدارا
تا نبود جنگل تذرو چو شاهين * تا نبود نغمهء عقاب چو بيغا
قدر بلند تو تاج تارك گردون * گرد سمند تو كحل ديدهء جوزا
و له فى التحقيق و التوحيد و التجريد و النعت النبى ص
چو بىرنگ جهان را زد به بىرنگى جهانآرا * مخور نيرنگ رنگ آخر گرت رنگيست از مبدا
جهانآراى بىصور به شكل خويش كرد آدم * تو زينسان سغبهء صورت ز نسل آدمى حاشا
تو را هم صورت خود پايبند راه معنى بس * به صورتها منه دل بند محكمتر مكن بر پا
به اين جانى كه هر جانور ز زور آب و نان دارد * نخواند مردمت مردم نداند بخردت دانا
به گويايى و بينايى ز جانور به بود مردم * نه با گويايى طوطى نه با بينايى حربا
بلى گويا بود مردم ولى با جان گوينده * بلى بينا بود انسان و ليكن با دل بينا