تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1618

مساهمون:

ص١٦١٨
تازى شبرنگ چون به معركه تازى * روز و شبى خلق بنگرند به يك جا شب شب قدرى بر او هبوط فرشته * روز چو روز شمار مايهء غوغا رخش بتازى يكين سپهر به جولان * سيل برانى ز خون محيط به پهنا گرز چو گيرى به كف ز سختى بازوت * كوه بلرزد همى به سستى اعضا جعبهء تير تو شانه‌ييست كه چون موى * كرده پريشان به رزم حلقهء اعدا پهن چرا كرده گوش خود سپر خصم * خود نبود گر زبان تيغ تو گويا تير ترا از شرف به ديده نشاند * درع عدوى تراست ديدهء بينا شكوه تيغ تو خصم برد به مريخ * كآتش او سوخت جمله خشك و تر ما گفت گر اين دست و قبضه است نبود است * با تو مگر كار او به رفق و مدارا تا نبود جنگل تذرو چو شاهين * تا نبود نغمهء عقاب چو بيغا قدر بلند تو تاج تارك گردون * گرد سمند تو كحل ديدهء جوزا

و له فى التحقيق و التوحيد و التجريد و النعت النبى ص

چو بىرنگ جهان را زد به بىرنگى جهان‌آرا * مخور نيرنگ رنگ آخر گرت رنگيست از مبدا جهان‌آراى بىصور به شكل خويش كرد آدم * تو زين‌سان سغبهء صورت ز نسل آدمى حاشا تو را هم صورت خود پايبند راه معنى بس * به صورتها منه دل بند محكم‌تر مكن بر پا به اين جانى كه هر جانور ز زور آب و نان دارد * نخواند مردمت مردم نداند بخردت دانا به گويايى و بينايى ز جانور به بود مردم * نه با گويايى طوطى نه با بينايى حربا بلى گويا بود مردم ولى با جان گوينده * بلى بينا بود انسان و ليكن با دل بينا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1618 | رضا قليخان هدايت