تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1619

مساهمون:

ص١٦١٩
جهان‌بين را اگر جان‌بين كنى بينش ورت خوانم * و گرنه رو عصايى جو كه دارى چشم نابينا چه سازى حس حيوان يار بهر ديدن جانان * چه گيرى پر كركس وام بهر منزل عنقا به گيتى هرچه رانى كاميابى پيش حرص خود * كه چندان كآب افزون نوشى افزون يا بى استسقا دو بال كركس نفس خود از سنگ فنا بشكن * كه گر كس نشكند اين بال نتوان رفت بر بالا خودآرايى و خودرايى خدا را از سر خود نه * خدا را باللّه ار هرگز خودآرا جويد و خود را تو مردى با عروس معنى آن بهتر كه آسايى * به زرد و سرخ چند آسا كنى خود را عروس‌آسا به از عمرى رياضت صحبت يك ساعت پيرت * به از صد حملهء برنا يكى تدبير روشن را غزا را كوشش برنا به كار و راى پيران هم * برو پيرى گزين بهر غزاى نفس اى برنا ظفر بر خويش اگر خواهى ز خويش اول گريزان شو * گريزى عين فيروزى شكستى اصل استيلا تو را هر آفتى كايد به پيش از خويشتن دانش * چنار آرى به خويش از خويشتن آتش كند پيدا چو ساغر گه شوى خندان ز بسطى كت شود ظاهر * چو مينا گه شوى گريان ز قبضى كت شود پيدا ز قبض و بسط بيرون آى تا بازارها بينى * بس است اين خنده را ساغر بس است اين گريه را مينا