در مدح ملكزاده والى گفته
صبح كه رهبان اين كبود كليسا * بر سر گيتى كشيد چادر ترسا
چرخ يهودىمنش ز صبح افق كرد * عيسى خورشيد را صليب مهيا
بحرى از قير بود و ماهيش از سيم * ژرف محيطى همه جهانش به پهنا
طرفه نهنگى دمان رسيد و به يكدم * زان همه ماهى يكى نهشت به دريا
تيره غرابى به زير بيضه هزارش * بيضه چو بشكست بچه شد همه عنقا
چرخ كشاورز دانها كه بيفشاند * بازى اسپيد درربود به يك جا
زنگى گوهرفروش دكه فروبست * ديد چو تركى عنان گشاده به يغما
ديو پريچهرگان كشيد بدم در * باز نهان شد ز مردمان پرىآسا
شاه ختن جيش چون به ملك حبش راند * از پس لشكر براند يكه و تنها
صبح برآمد ز ظلمت شب و گفتى * رايت شه شد ز گرد تيره هويدا
از عقب صبح آفتاب برآمد * از پس رايت چنان كه خسرو و الا
تكيه بر اورنگ سبز رنگ فلك كرد * خسرو گردون به رسم خسرو دنيا
آب سنانش عدوى آتش فتنه * آتش تيغش بلاى خرمن اعدا
چستسمندش گرفته كوه به وادى * تند پرندش شمرده خاره به خارا
پايهء تختش قوام پيكر ماهى * گوشهء تاجش طراز گردن جوزا
چشمه برآيد ز سنگ و چشمهء تيغش * دجله درآرد همى ز صخرهء صما
گوش صدف بشنود چو وصف حسامش * لعل برآرد به جاى لؤلؤ لالا
چون ز خدنگ يلان و سم ستوران * مرد رود در نشيب و گرد به بالا
دشت چو دريا شود ز خون مبارز * تيغ دمآشام چون نهنگ به دريا
حاملهء دهر بچگان حوادث * بفكند از بيم نارسيده به يك جا
چرخ بلا بار در شهابفشانى * ديو بسوزد همى به عرصهء هيجا
هم ز سنانهاى نيزه چرخ تو گويى * دوخته الماسها به ديبهء خضرا
هم ز سليح فكنده خاك تو گويى * ساخته گنجينههاى خويش هويدا
همچو خدنگ از پر عقاب گرفته * روح به زور خدنگ ره سوى بالاى