تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1617

مساهمون:

ص١٦١٧

در مدح ملك‌زاده والى گفته

صبح كه رهبان اين كبود كليسا * بر سر گيتى كشيد چادر ترسا چرخ يهودىمنش ز صبح افق كرد * عيسى خورشيد را صليب مهيا بحرى از قير بود و ماهيش از سيم * ژرف محيطى همه جهانش به پهنا طرفه نهنگى دمان رسيد و به يك‌دم * زان همه ماهى يكى نهشت به دريا تيره غرابى به زير بيضه هزارش * بيضه چو بشكست بچه شد همه عنقا چرخ كشاورز دانها كه بيفشاند * بازى اسپيد درربود به يك جا زنگى گوهرفروش دكه فروبست * ديد چو تركى عنان گشاده به يغما ديو پريچهرگان كشيد بدم در * باز نهان شد ز مردمان پرىآسا شاه ختن جيش چون به ملك حبش راند * از پس لشكر براند يكه و تنها صبح برآمد ز ظلمت شب و گفتى * رايت شه شد ز گرد تيره هويدا از عقب صبح آفتاب برآمد * از پس رايت چنان كه خسرو و الا تكيه بر اورنگ سبز رنگ فلك كرد * خسرو گردون به رسم خسرو دنيا آب سنانش عدوى آتش فتنه * آتش تيغش بلاى خرمن اعدا چست‌سمندش گرفته كوه به وادى * تند پرندش شمرده خاره به خارا پايهء تختش قوام پيكر ماهى * گوشهء تاجش طراز گردن جوزا چشمه برآيد ز سنگ و چشمهء تيغش * دجله درآرد همى ز صخرهء صما گوش صدف بشنود چو وصف حسامش * لعل برآرد به جاى لؤلؤ لالا چون ز خدنگ يلان و سم ستوران * مرد رود در نشيب و گرد به بالا دشت چو دريا شود ز خون مبارز * تيغ دم‌آشام چون نهنگ به دريا حاملهء دهر بچگان حوادث * بفكند از بيم نارسيده به يك جا چرخ بلا بار در شهاب‌فشانى * ديو بسوزد همى به عرصهء هيجا هم ز سنانهاى نيزه چرخ تو گويى * دوخته الماسها به ديبهء خضرا هم ز سليح فكنده خاك تو گويى * ساخته گنجينه‌هاى خويش هويدا همچو خدنگ از پر عقاب گرفته * روح به زور خدنگ ره سوى بالاى