تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1616

مساهمون:

ص١٦١٦

در صفت قصر و عمارت و باغ فرمانفرماى فارس

خوش و خجسته و نغز آمدى و نيك بجا * تو اى سراى بهشتى درين سپنج‌سرا بديع‌تر ز روانى منيع‌تر ز خرد * وسيع‌تر ز جنانى رفيع‌تر ز سما گشاده چون دل دانا بلند چون همت * فرح‌فزا چو جوانى و دلگشا چو عطا به تنگناى جهان درشدى به اين وسعت * بدان مثال كه انديشه در دل دانا دو روى دارى همچون روان ابدالان * يكى به‌سوى بهشت و يكى بدين دنيا مهين سپهرى از آن ساده‌اى ز نقش صور * بهين بهشتى از آن پر ز نعمتى و نوا ازين ملول نباشى كه نيست تمثالت * كه بود و جانور آمد به حكم بار خدا بر اين گواه من آن ماه‌وش وشاقانند * كه پيش خواجه به خدمت ستاده‌اند به پا خهى تناور خنگش كه از شتاب و درنگ * كسل نمايد باد و سته كند غبرا بهين خلف شمرد گاه جستنش صرصر * مهين‌نژادش خواند به وقت پويه صبا دمش قطاس ببندد بر ابلق گردون * سمش هلال نگارد به گنبد خضرا اگر به خاك نگارند نقش پيكر او * نهد كسالت و چالاك برجهد به هوا جهد به چستى چونان كه آتش از آهن * درآيد آسان چونان كه چشمه از خارا

از فارس به دكن به ميرزا طاهر نيرى تخلص شيرازى فرستاده

رفتى و رفت روشنى از چشم تر مرا * رخت سفر تو بستى و رنج سفر مرا اى مهربان سمير سمارىنشين بيا * وز غم چو بحر بين به تلاطم سمر مرا اى خود منم كه براثرت ناله مىكنم * و اندر نظر كه ناله كنى براثر مرا گر ميل گوهر و زرت از من جدا فكند * اينك سرشك گوهر و رخساره زر مرا بس كافتاب مدح تو طالع شود ز من * گردون همى خطاب كند باختر مرا تا درخور تو گوهرى آورده‌ام به كف * بس گوهر سخن كه بشد پى سپر مرا شاعر مخوان سكندر گيتى سپار خوان * زين‌سان كه پى سپر شده هر سو گهر مرا اما نه آن سكندر محروم از آب خضر * اينك ببين بگفته حيات بشر مرا تا آفتاب مدح توام در ضمير تافت * بر خود نهد به طوع فضيلت سحر مرا