در صفت قصر و عمارت و باغ فرمانفرماى فارس
خوش و خجسته و نغز آمدى و نيك بجا * تو اى سراى بهشتى درين سپنجسرا
بديعتر ز روانى منيعتر ز خرد * وسيعتر ز جنانى رفيعتر ز سما
گشاده چون دل دانا بلند چون همت * فرحفزا چو جوانى و دلگشا چو عطا
به تنگناى جهان درشدى به اين وسعت * بدان مثال كه انديشه در دل دانا
دو روى دارى همچون روان ابدالان * يكى بهسوى بهشت و يكى بدين دنيا
مهين سپهرى از آن سادهاى ز نقش صور * بهين بهشتى از آن پر ز نعمتى و نوا
ازين ملول نباشى كه نيست تمثالت * كه بود و جانور آمد به حكم بار خدا
بر اين گواه من آن ماهوش وشاقانند * كه پيش خواجه به خدمت ستادهاند به پا
خهى تناور خنگش كه از شتاب و درنگ * كسل نمايد باد و سته كند غبرا
بهين خلف شمرد گاه جستنش صرصر * مهيننژادش خواند به وقت پويه صبا
دمش قطاس ببندد بر ابلق گردون * سمش هلال نگارد به گنبد خضرا
اگر به خاك نگارند نقش پيكر او * نهد كسالت و چالاك برجهد به هوا
جهد به چستى چونان كه آتش از آهن * درآيد آسان چونان كه چشمه از خارا
از فارس به دكن به ميرزا طاهر نيرى تخلص شيرازى فرستاده
رفتى و رفت روشنى از چشم تر مرا * رخت سفر تو بستى و رنج سفر مرا
اى مهربان سمير سمارىنشين بيا * وز غم چو بحر بين به تلاطم سمر مرا
اى خود منم كه براثرت ناله مىكنم * و اندر نظر كه ناله كنى براثر مرا
گر ميل گوهر و زرت از من جدا فكند * اينك سرشك گوهر و رخساره زر مرا
بس كافتاب مدح تو طالع شود ز من * گردون همى خطاب كند باختر مرا
تا درخور تو گوهرى آوردهام به كف * بس گوهر سخن كه بشد پى سپر مرا
شاعر مخوان سكندر گيتى سپار خوان * زينسان كه پى سپر شده هر سو گهر مرا
اما نه آن سكندر محروم از آب خضر * اينك ببين بگفته حيات بشر مرا
تا آفتاب مدح توام در ضمير تافت * بر خود نهد به طوع فضيلت سحر مرا