به پردهاى و دل از شيخ و شاب مىببرى * قيامتى شود آن دم كه پرده برفكنى
1042 وجدى هندوستانى
اصلش از لكنهور و اسمش ميرزا زين العابدين و از معاصرين بوده به ايران آمده چندى سكونت كرده از غزليات اوست :
جز گريه نيست كار دل دردناك ما * گويى كه با سرشك سرشتند خاك ما
* * *
اى پرستار چه حاصل ز مداوا كه طبيب * داروى درد نداند اگر افلاطونست
* * *
تو بدينگونه كه دلها بربايى از دست * نتوان گفت كه يك اهل دلى ديگر هست
سر عشق تو اگر فاش شود جرمم نيست * ز آنكه گنجينهء اسرار كه دل بود شكست
* * *
هرك را زخم زنى زندهء جاويد شود * آب تيغت مگر از چشمهء حيوان باشد
اى خوش آن دل كه در آن زلف مقيد گردد * خوش اسيرى كه در آن چاه زنخدان باشد
1043 وفاى اشرفى
اسمش ميرزا مهدى قلى است و از نجباى عهد است اجدادش از گرجيان زمان صفويه بودهاند و با بزرگان اشرف منسوب است در نزد منوچهر خان معتمد الدوله منشى خفيهنگار بوده و خطى شيرين داشته گاهى به نظمى رغبت مىنموده از اوست :