چون شب تيره تو را زلف سياه عجبى * اندر آن تيرهشب افروخته ماه عجبى
* * *
بىزور و رب نباشد از بهر كس وصالى * بيچاره دل كه مار است نه زورى و نه مالى
با من عجب نباشد الفت اگر نگيرد * من پير سالخوردى او طفل خردسالى
1041 وصاف قاجار
نام ناميش موسى خان از نجباى سلسله عليهء قاجاريه است در جلادت و رشادت و قوت قلب و نيروى قالب معروف است چنان كه مكرر به تنها بر تنها زده و مظفر و غالب آمده در حسن صحبت و مجلسآرايى و اظهار بلاغت و سخنپيرايى به صفت وصافيت موصوف در مراتب دوستى و آشنايى وفيق و با دوستان در حضور و غيبت صديق به تقدس و تعبد راغب و انزوا را طالب است و از اوست :
هرآنكه بيندت امروز مىسپارد دل * به غير من كه دلت دادهام ز روز نخست
* * *
يكدم آهسته گذرد در سر زلفش اى باد * كه ز هر پيچ و خمش دل سر دل مىريزد
* * *
دلم از چاه زنخدان تو بيرون نرود * مگر اندر رسن زلف تو دست آويزد
و له
ناصح بىخبر نه من خود ز قفاى او روم * صيد كه پايبند شد چون نرود كشانكشان
* * *
طاير بالبستهام كنج قفس نشستهام * دانهام ار نمىدهى بشكنى از چه بال من
* * *
بدين ملاحت و شيرينى و صباحت حسن * عجيب نبود اگر شور در جهان فكنى