پريد ازين قفس سيمگون چو باز سپيد * نهفت بيضهء زرين به زير بال غراب
نهان به درج شبهگون چو ماند لعل ثمين * ز بحر چرخ برآمد هزار در خوشاب
فلك چو چشمهء سيماب و اختران در وى * بسان ماهى سيمين به چشمهء سيماب
به ناگهان علم شاه زنگ گشت نگون * امير روم ز خاور نهاد پا به ركاب
ز نور مهر زمين روشنى گرفت چنانك * جهان ز معدلت خسرو سپهر جناب
شد است تا كه ترا دادگسترى آيين * شد است تا كه ترا عدلپرورى آداب
دهد به بره ز چنگال خويش طعمه هزبر * برد به صعوه ز منقار خويش دانه عقاب
براى بخشش يك ساعت تو كافى نيست * اگر ستاره درم گردد و فلك ضراب
1031 نامى خلجستانى
نام ناميش ميرزا عبد اللّه است و از علوم صورى و معنوى آگاه روزگارى به تحصيل علوم زحمت برده و تحصيل كرده در عهد دولت خاقان مغفور محمد شاه طاب ثراه به دارالخلافهء تهران آمده و در خدمت وزير فاضل حاجى ميرزا آقاسى ايروانى معروف گرديده و به بعضى خدمات ديوانى مكلف شد و در اين وقت نيز در سلك ارباب انشا منسلك است و روزنامهنگارى ايام هفتهء دولت عليهء ايران محول به ايشانست خطى خوش و طبعى دلكش دارد از اوست :
دلارامى كه قانون دلآزارى ز بر دارد * دل خلقى به مژگان سيه زير و زبر دارد
چنان خيزد بپاى آن سرو و بردارد مى و مينا * كزانسان سرو بستانى نه برخيزد نه بردارد
و له
شب تاريكى و تنهايى و آسيب مغيلان * پا به خارى نگذارم كه به دل پا نگذارد
يار من نيست بجز ديدهء خونبار كه آن هم * گهى اختر بفشاند گهى اختر بشمارد
* * *