تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1599

مساهمون:

ص١٥٩٩

و له

صاحب‌خرد چو خويشتن آيد به بند او * مجنون كجا وراى خلاص از كمند او
* * *
على الصباح ز ساقى مى صبوح بخواه * كه صبح دولتشاه است و عهد دولتشاه چمن ز سنبل و ريحان فشاند مشك و عبير * چنان كه از سر ماه من افكنند كلاه بگو به شاهد مجلس كه پرده پيش مگير * كه هيچ پرده نبندد بدن ز روى تو راه به هيچ‌وقت مرا خود دلى نبوده به دست * ز دست فتنه روى سپيد و موى سياه كنون كه باد بهارى وزيد دانى چيست * وجود من همه با تندباد عشق چو كاه بريخت موكب نوروز خون لشكر وى * بدين حديث خود اكنون شقايقست گواه
* * *
كه راست جز تو مسلم چنين كه مىگذرى * خصايص ملكى با شمايل بشرى كجا برم ز تو افغان كه داد من بدهد * به آدمى نتوان برد داورى ز پرى
* * *
رخت با اشگ من خوش‌تر كه باشد * گلستان خرم از رشح سحابى
* * *
ز بيدادش به دارا داوريها باشدم زان رو * كه نتوان داورى برد از پرى جز بر سليمانى
* * *
هر نظرى كه بينمش روى نهان كند ز من * پستى بخت بين كه از شيفته مىرمد پرى
* * *
صدپاره از آن شد دل آواره كه افتد * در زلف پريشان تو هر پاره به جايى
* * *
اى طرهء دوست دام جانى گويى * يا سلسلهء شيفتگانى گويى زين‌گونه كه حلق خلق در حلقهء تست * پيچيده كمند ايلخانى گويى