از ديدهء عشاق نهانى و ندانى * رسمى كه پرى شيفته را در نظر آيد
* * *
گويند چون آن دلستان جايى به يغما بگذرد * سازد نخست آهنگ جان اى كاش بر ما بگذرد
و له
از جنون دل كى شود آسوده چون زنجير او * طرهء مشكين و زلف عنبر افشانست و بس
عشق چون جا كرد در دل عقل زد كوس رحيل * خصم رفت و عرصه جولانگاه سلطانست و بس
بيم سلطان دست دزدان بسته ليكن چشم او * بسكه بىباكست باز اندر پى جانست و بس
* * *
گذرش سويم از آن نى كه ز بس ديده و دل * سدها ز آتش و آبست به هر گام رهش
و له
ز هر كارى كنونم ترك جان به * كه آمد تيغ در كف ترك مستم
* * *
رخت از پرده عيان مىخواهم * شور در كون و مكان مىخواهم
زلف مشكين ترا از سر دوش * چين بچين تا به ميان مىخواهم
* * *
چه آبست اينكه ساقى مىكند در كار مىخواران * كه عقل عاقلان از كف ربود و هوش هشياران
وفا كن اى كه كردى از نگاهى وعدهء قتلم * كه ياران آخر اميد وفا دارند از ياران
* * *
خستگان تو كه شاديست به رشك از غمشان * زخم شمشير ز دست تو بود مرهمشان
* * *