تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1597

مساهمون:

ص١٥٩٧
نظيرت كس ندانم گر نظير بندگان خواهى * گشايم منطق از خاقان گذارم قصه از قيصر

از غزليات اوست

كس به مويى نخرد رايحهء ريحان را * گر تو بر باد دهى كاكل مشك‌افشان را آخر اى غم ز دلم چند به در مىنروى * اين‌قدر تنگ مكن جلوه‌گه جانان را
* * *
گر خود عنان نگاه ندارد نگاه را * يك سوار مىشكند صد سپاه را چون رهزنان دو هندوى خالش به زير لب * بر كاروان عقل ببستند راه را
* * *
گر گواهى بايد اينك چشم او * هوشياران را كه مستى خوش‌تر است راستى خواهى ز هر ملت مرا * با چنين بت بت‌پرستى خوش‌تر است
* * *
به گلستان مگر آن گل‌عذار را گذار است * كه باز نالهء مرغان باغ با اثر است عجب كه صيد كمند تو بيشتر طلبد * به صيدگاه تو هر طايرى كه خسته‌تر است چه صورتى كه به آخر رسيد عمر و مرا * هنوز بىخبريهاى اولين نظر است به دلربايى نصرت شكنج طرهء دوست * چو پرچم علم شهريار دادگر است

و له

بازم به دل سوخته ياران شررى هست * از من بگريزيد كه بيم خطرى هست بااين‌همه دل زلف ميفشان كه بهر تار * در زلف تو از زلف تو آشفته‌ترى هست
* * *
اثر از هستى كس عشق تو نگذاشت به دهر * پرده از چهره برانداز كه ديارى نيست بستهء او من و او سلسله‌اش بر سر دوش * كافر او من و در گردن او زنار است
* * *
بر زلف تو گر باد صبا را گذر آيد * در رهگذرش عنبر تر تا كمر آيد