تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1596

مساهمون:

ص١٥٩٦
شيراز آمد برادر كهترش محمد قلى بيگ و عيسى بيگ طالش و اياز خان از معارف غلام پيشخدمتان اميركبير بودند مرا با ايشان مخالطت و مرافقت افتاد پس از بازگشت به دار الخلافه سلطان بيگ به گيلان رفته متوطن شد و درين سنوات كه من بنده به تهران همى مىزيستم فيض خدمتش روزى نيفتاد وقتى به جهت نگارش در تذكره اشعارش را خواستم و فرستاد ولى مفقود شد در اين يك‌دو سال به رحمت ايزدى پيوسته و ديوانش به دست نيفتاده كه چنان كه شايسته است انتخاب شود ناچار به اشعارى كه در انجمن خاقانست قناعت بايد كرد و اگر دست دهد ازين‌پس اضافه بايد نمود از فحول شعراى اين عهد بوده قصيده و غزل را بس نيكو مىفرموده در حسن اخلاق و وفا و وفاق مسلم اين عصر و كمالى به جمال داشته از ايشان است :

در صفت مسجد شاه گويد

زهى اى معبد عالى خهى اى كعبهء و الا * تو را پى بر سر ماهى تو را سر در پى جوزا به آبت بنگرد ناديده هركس چشمهء زمزم * ز سنگت بشنود نشنيده هركس سبحهء حصبا عيان در سجده‌گاهت هشت خلد از شش‌جهت بيند * دوگانه هركه بگذارد براى ايزد يكتا دعا ناجسته از لب در تو بر حد قبول آيد * ز بامت گوييا گاميست تا ايوان او ادنا

در مدح صاحبقران گفته

پرىرويان بزم‌آرا نگه چون ناوك دارا * فكنده رخنه در خارا دريده پره بر لشكر سليمان زمان فتحلى شه آنكه در عهدش * سپاه فتنه يأجوج است و عدلش سد اسكندر يكى چرخ است پندارى بر اورنگ جهاندارى * به فرقش تابناك از تاج تابان زهرهء ازهر در آن ميدان كه از پيكار سرهنگان آهن‌دل * پديد آيد همى هول قيامت شورش محشر چه از شيب و فراز آن روز بردوزند پيكانها * به گردون دامن خفتان بخارا قبهء مغفر