در هنگام سفر پادشاه به قم و توقف رى و سختيهاى وى و محرومى از خاك پاى پادشاه اسلام محمد شاه خلد الله ملكه
اندرين يك هفته كاندر ملك رى سلطان نبود * دور از جان جهان اندر تن رى جان نبود
بىكف بارندهء رادملك در مرز رى * ابر اندر آسمان بود ابر را باران نبود
پشهء بسيار بود اما نبودى پيل سم * زال زر بسيار اما رستم دستان نبود
پايگاه شرع بود اما محمد دور ازو * بارگاه عدل بود اما انوشروان نبود
اختران چرخ را بدر جهانافروز نى * آسمان ملك را خورشيد نورافشان نبود
مىنگشتى بر سر رى آسمان بىعزم شاه * شاه قطب او را يكسر مو چرخ در فرمان نبود
رى به عهد شه بهشتى شد و گرنه پيش ازين * بسكه به روى لعن حق جز درخور نيران نبود
كى مدينه داشتى اين احترام اندر جهان * گر درو ختم الرسل را خانه و ايوان نبود
كى شدى سنگ سياهى بوسهگاه حاجيان * مولد شير خدا گر خانهء يزدان نبود
با چنين ملكى وسيع و با چنين كاخى رفيع * يك در اندر وى گشاده بر رخ مهمان نبود
زور قار نشان ز مال اما چو قارونشان ز بخل * تن بجز در قعر خاك قهر حق پنهان نبود
قصر هريك را چو قصر چرخ در مهمان كشى * جز دو قرص سرد و گرم مهر و مه برخوان نبود
برهء بريان لييمان را بخوان و سفره در * ز آتش حسرت مرا غير از دل بريان نبود
كاسهء پالودهشان پرقند شيرين و مرا * غير آب شور در پالودن مژگان نبود
ناكسان را حب مرواريد قوت و خود مرا * آب اندر لب به غير از اشك چون مرجان نبود
ديگ مطبخشان پر از مرغ و مسمن خود مرا * گوشت جز در ديزى ديزىپز دكان نبود
غم فزايد شاعرى اى خواجه دل را بىنشاط * كاش هرگز شاعرى شغل نشاطى خوان نبود
روزگارى روزگارى داشتم از گنج و مال * خاطر من بود شاد از غم چنين پژمان نبود
ميش آن ايام را بد شير بسيار از علف * چون بز اين عهد در بىشيرى پستان نبود
زر و سيمم بود بىحد اسب و گاوم بىحساب * يا بوى من داشت زين بر پشتش اين پالان نبود
ملكها در دامغان در بيع شرط من ولى * ملك من در بيع شرط مردم سمنان نبود
بود ده تو جامهء اطفال من همچون پياز * همچو سير از جامه تنشان اينچنين عريان نبود
الغرض بسيار دادم شاه را زحمت به شهر * هيچ قصدم اين سفر در ماندن تهران نبود