غير يداللّه شاه دنيى و عقبى * كس نتواند گرفت جاى محمد
هر سخن ناسزاى را نتوان گفت * پيش كسى خاصه در ثناى محمد
در مديح مرحوم يوسف خان سپهدار خاقان مغفور
هركه تيغى بركشد در رزم و پادارى كند * فتح او را يارى و نصرت مددكارى كند
آنكه رخ برتابد از دشت و نهد سر در گريز * روز روشن بر سپاه خود شب تارى كند
هرك را شمشير تيز و نيروى بازوى نيست * چون گذارد پاى در ميدان و سردارى كند
رستمى بايد كه تا اسفنديارى را به تير * افكند از پاى و خون از چشم او جارى كند
حيدرى بايد كه تا خشم آرد وز انگشت خويش * مره را دوپاره تن ز اعجاز كرارى كند
آدمى بايد كه شيطانى ز رحمانى فتد * يوسفى بايد كه در ايران سپهدارى كند
سرو را ديدم زليخا طلعتى در مصر حسن * كان زليخا بيند ار يوسف خريدارى كند
سيب غبغب نار پستانى كه در چاه ذقن * يوسف دل سرنگون از راه عيارى كند
ترك مستى كز كمان ابروى و تير مژه * گر زند صد زخم بر دل يكبهيك كارى كند
نازكاندامى كه گر خواهد خرامش در رهى * از سرين موى ميان او گرانبارى كند