آنكه او زنجير زلفش ديد خود مجنون شود * وانكه بيند چشم مستش ترك هشيارى كند
بس مسلمان كاو شده كافر به عهد حسن او * زان كه زلفينش به چشم از دور زنارى كند
كودكست و طور معشوقى نمىداند كه چيست * هركه گويد عاشقم بر او بداطوارى كند
من سخن از وصل با او گويم و او از فراق * من به شيرينى سخن او تلخگفتارى كند
من چو باز پا شكسته لنگلنگان در پيش * او به رغم من خرام كبك كهسارى كند
يا غلامى را بگو دست مرا بندد به عنف * زين بلد بيرون برد زين ملك متوارى كند
يا مرا از رى كشان سوى قم و كاشان برد * يا مرا زين جا روان زى آمل و سارى كند
يا بگو دوزند چشم من كه بر روى نكو * كم نگه اندازد و دل را نگهدارى كند
يا طبيبى جو كه او داند دواى درد عشق * تا من شوريده را چندى پرستارى كند
يا بگو بر غمزهء او فن غمازى نهد * همچنين كو طرهاش را ترك طرارى كند
يا مرا زر ده بدان مبلغ كه آن زر پاى دل * گيرد و آزاد از دام گرفتارى كند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1580
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٨٠