به پاى تخت ز حقش گه مناجاتست * همان اجازه كه در طور بود موسى را
به غير او ز شهان بر سرير ملك كه يافت * ز كبريايى يزدان عطاى كبرى را
زهى به ديدن روى تو خسروان محتاج * چنان كه طايفهء حاج عيد اضحى را
فضاى مملكت عدلت آن هوا دارد * كز اعتدال دهد روح نقش مانى را
سپهر درگهت از زاده و نبيره به ملك * طلوع داده ز يكسو هزار شعرى را
شها روائح نظمم به فر مدحت تو * به عطسهاى رمق آرد دماغ موتى را
به نامه سبزى خطم به چشم اهل حسد * زمردى كه كند كور چشم افعى را
هم در مدح خاقان جنتمكان گفته
نه فلك گويند تا هفتاختر سيار ما * يكبهيك كردند جا در كاخ هشت و چار ما
تا مواليد ثلاث از امهات اربعه * در زمين زادند آبا سبعه از ادوار ما
تا كه از نور و ظلام از پردهء صنع ازل * آشكارا صبح روشن گشت و شام تار ما
تا كه بىخشت و گل و بىنردبان و بىستون * كرد بر پا سقف ما از صنع خود معمار ما
تا گه بىشنگرف و بىزنگار و بىكلك از نخست * دست قدرت نقش بست اندر در و ديوار ما
تا كه اندر فوق و تحت و شرق و غرب و بر و بحر * داد حل و عقد ما را ايزد جبار ما
هيچ شاهى از شهان بر رشتهء فرمان نبست * گردن ما را ز دست اختر جرار ما
غير داراى جهان فتحعلى شه آنكه نيست * جز به كار طاعتش بر هيچ كارى كار ما