تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1575

مساهمون:

ص١٥٧٥

در رحلت خاقان مغفور و جلوس ميمنت مأنوس سلطان منصور محمد شاه

قاجارزادگان شاه را شاهى به ملك‌شاه نيست * بخت تخت از چرخشان در چرخ مهر و ماه نيست شاهى است از فر يزدانى نه از شهزادگى * هر شهى كاو فر يزدانى ندارد شاه نيست ملك ملك مالك الملك است و اندر ملك او * هركسى شايستهء شاهى به فر و جاه نيست سلطنت بارى گران چون كوه اين كوه گران * بار دوش هر تنى مانند بار كاه نيست بيشه‌اى بس سهمناك اين بيشه كاندر وى ز سهم * شير با آن زهره اندر زهرهء روباه نيست خلق گفتند از شجاع السلطنه در سلطنت * هر شجاعى سلطنت را مرد تاج و جاه نيست بىجهان‌بين گشت و بگذشت از جهانبانى دگر * رأى او را آگهى در ره ز راه و چاه نيست شاهى است از پاكى طينت كه در بدگوهرى * ره به شاهى هيچ‌كس را در چنين درگاه نيست ذات حق را سايه شاهانند و غير از ذات حق * سايه خود اندر وجود از كيف و كم آگاه نيست ز اقتضاى حكمت يكتاى بىهمتا به ملك * يكسر افسر را سزا زين شصت و زين پنجاه نيست نوعروس ملك را داماد بايد نوجوان * رغبت او بر نكاح پير سست از باه نيست مرد شه در اصفهان امسال و در ملك عراق * نيست يكدل كاندر آن دل از عزايش آه نيست