در رحلت خاقان مغفور و جلوس ميمنت مأنوس سلطان منصور محمد شاه
قاجارزادگان شاه را شاهى به ملكشاه نيست * بخت تخت از چرخشان در چرخ مهر و ماه نيست
شاهى است از فر يزدانى نه از شهزادگى * هر شهى كاو فر يزدانى ندارد شاه نيست
ملك ملك مالك الملك است و اندر ملك او * هركسى شايستهء شاهى به فر و جاه نيست
سلطنت بارى گران چون كوه اين كوه گران * بار دوش هر تنى مانند بار كاه نيست
بيشهاى بس سهمناك اين بيشه كاندر وى ز سهم * شير با آن زهره اندر زهرهء روباه نيست
خلق گفتند از شجاع السلطنه در سلطنت * هر شجاعى سلطنت را مرد تاج و جاه نيست
بىجهانبين گشت و بگذشت از جهانبانى دگر * رأى او را آگهى در ره ز راه و چاه نيست
شاهى است از پاكى طينت كه در بدگوهرى * ره به شاهى هيچكس را در چنين درگاه نيست
ذات حق را سايه شاهانند و غير از ذات حق * سايه خود اندر وجود از كيف و كم آگاه نيست
ز اقتضاى حكمت يكتاى بىهمتا به ملك * يكسر افسر را سزا زين شصت و زين پنجاه نيست
نوعروس ملك را داماد بايد نوجوان * رغبت او بر نكاح پير سست از باه نيست
مرد شه در اصفهان امسال و در ملك عراق * نيست يكدل كاندر آن دل از عزايش آه نيست