تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1573

مساهمون:

ص١٥٧٣
آنكه از بهر شكست لشكر بدخواه اوست * تا ابد آراسته اين لشكر خونخوار ما تا مسجل شد سجل شاهى او از قضا * بر سجل پادشاهان راست شد انكار ما هرك را دولت ازو با او نكو شد فقر دهر * هرك را عزت ازو هرگز نگردد خوار ما بقعه‌اى با بسط جاهش ساخته مبسوط ملك * طارمى با قصر قدرش گنبد دوار ما مىكنند از سستى طالع ز ما مردم گله * مىنپندارند كز سر شد برون پندار ما چشمشان بر گردش ما از پى يارى و خفت * در دواج ناتوانى ديدهء بيدار ما مىكنند آسايش از ما آرزو وز حكم شاه * ريگ اندر موزه است و كيك در شلوار ما

در مدح امير المؤمنين و يعسوب الدّين حضرت شاه اوليا و برهان اصفيا على ابن ابى طالب ( ع )

مرد معما شكاف بيهده‌لاف است * مرد كسى كو ز تيغ موىشكاف است موىشكافى كسى ز تيغ نداند * غير يكى كاو ز آل عبد منافست دست خدا آنكه دست او ز پى حرب * يا به سر ذو الفقار يا به غلاف است فرض حرم را طواف سالى و هردم * در حرمش جان انس و جان به طوافست در صف او با كفن عدوى عجب نيست * صف صف حشر است تا كه او به مصافست مستى اگر بايدت پياله ازو خواه * كآنچ درو درد نيست يكسره صافست خون اگر از زخم اوست باز نه استد * كشتهء شمشير او به رنج رعاف است از دم گرزش چو شين شكسته‌سر آمد * گر تن خصمش بزرگ چون سر قافست