هم ز آتش باست جدا شود * موم حياتش ز انگبين ملك
هم چنگ زند در عنان تو * يعنى كه بحبل المتين ملك
و له ايضا
اى كلك صد راى ز تو صادر قضاى ملك * تيغ شه و زبان تو مشكلگشاى ملك
هم پشواى رايتى و مقتداى رمح * هم اژدهاى ملتى و هم عصاى ملك
امروز از صرير تو و كوس پادشاه * اندر خم سپهر بپيچد نواى ملك
آنجا كه ملك فتح و ظفر خواهد آسمان * هم تيغ ملك خواند ترا هم لواى ملك
يا رب كه ديد ملك كه هم تيغ و هم لواست * جز كلك صدر آن بشرف كدخداى ملك
چترش كلاه دولت و كلكش بنان عدل * تيغش زبان حجت و صدرش سراى ملك
دستش نشد كشيده مگر بر عطاى مال * گوشش نشد گشاده مگر بر نواى ملك
اى در هنر هرآنچه خرد را سزد سزا * دستور هركه جز تو بود ناسزاى ملك
توقيع خامهء تو فراز مثال تو * اين گنج ملك باشد و آن اژدهاى ملك
روزى كه مر دوباره و شمشير و تير و رمح * در كوشش و ستيزه فتد از براى ملك
از تيغ سرفشان دليران به دشت رزم * بر جاى ميوه بار سر آرد گياى ملك
ابر كمان و برق سنان رعد كوس را * آرد سپهر كين به عمل در هواى ملك
چشم زره ز خون جگر قطرهها زند * در انتظار و حسرت فرخلقاى ملك
بندد ازار لعل تلال و جبال دشت * پوشد غبار كينه ضياى و صفاى ملك
آن روز مرحباى تو باشد بر اسب و تيغ * بر دست و بازوى تو همه مرحباى ملك
آن گوژپشت چرخ تو كوشد چنان كزان * چون تير راست گردد قد دوتاى ملك
هرچند فتح گور كند پى در آن ميان * گرد سم سمند تو بس رهنماى ملك
در حزم و عزم كوش و به عدل و كرم گراى * كز اين چهار هست به گيتى بقاى ملك
در جواب قصيدهء حكيم منوچهرى شصت كله گفته
شباهنگام چون بربست محمل * شتربان شتركين شتردل