بود تيغ تو آن مهرى كه كين تست تموزش * بود دست تو آن ابرى كه طبع تست نيسانش
سجودت داد يزدان را رضامندى ز مخلوقش * وجودت داد شيطان را پشيمانى ز عصيانش
كمالت را نه آن دعوى كه برهانى بر آن تابد * به هر دعوى كه مىبينم كمال تست برهانش
بنا مىزد قمر سيريست آن سياح صيت تو * كه جز جنس محامد توشهاى نبود در انبانش
فلك از مهر و كينت ديد قبض و بسط گيتى را * به سعد و نحس دل بركند از برجيس و كيوانش
معاذ اللّه از آن درياى آتش موج تيغ تو * كه از وى عبره نتواند فلك هنگام طغيانش
هوا از تف آن گردد بدانسان گرم در هيجا * كه خور در قوس و پندارند كامد خانه سرطانش
چه هر جرمى از آن كاهد چه سنگ آن جرم و چه آهن * فرى زان سخت بازويى كه برمىكاهد از سانش
بكان اندر چنان گنجى كه بر وى خفته اژدرها * چه مارافسا بدان آهنگرى كاورد از كانش
لباس مرگ درپوشد تن مردان آهنپوش * چو بنمايى خداوندا به گاه كينه عريانش
فرى زان صورت تأييد و فتح و هيكل نصرت * كه چون گردون به گرد خطهء خاكست دورانش
فلك كز وى بود گفتى به پشت صرصر سيرش * زمين گويى بود گويى به زير چار چوگانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1544
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٤٤