و يا به رخش برافكنده درع سيمين را * از آن سپس كه ز ميدان نهاد رو به ايوان
نمود ماه چو يوسف همى به رستهء چرخ * ستارگانش از هر طرف خريداران
چو بچگان كه به دامان مادر آويزند * چنان نمودند استارگان به كاهكشان
سپهر سگصفت آبستنى است پندارى * كه بردميدش از سينه تا شكم پستان
به بزم چرخ ز حوران شد انجمن گويى * به عنف رانده ز خلد برينشان رضوان
شب سيه چو فروهشت خيمه را دامن * فلك به شعبده زد بر ميان جان دامان
به هفت منزل ديدم ز شيب تا افراز * به هفت حامل ديدم ز ماه تا كيوان
نبود يكتن از ايشان به طالعم مسعود * تمام را به نحوست جدا جدا پيمان
به ياد يار و ديار و به ذكر خويش و قرين * گهى نديديم ندامت گهى قرين هوان
به گريه گفتى هستم چو ابر در آذار * به ناله گفتى هستم چو رعد در نيسان
به نيل غم چو شب تيره بودمى كه ز در * درآمدم چو مه آن آفتاب تركستان
دو شاخ ريحان بررسته از دو سوى گلشن * كسى شنيده كه از گل فرودمد ريحان
چه ديد ديد كه از كين چرخ و فتنهء دهر * چه ديد ديد كه از آه سرد و اشك روان
درون كام نهنگم چو يونس متى * به چاه محنت و رنجم چو يوسف كنعان
ايضا فى المدح الشيخ البحر عبد الرسول خان
اى خلف خامه اى خلاصهء اركان * هم سبق لوح و بارنامهء فرقان
جام جهانبينى و صحيفهء افلاك * حوصلهء كانى و مشيمهء عمان
مريم آبستنى به روح مقدس * ليك نيالوده عصمت تو به بهتان
طاير عرشى شگفت آيدم ايراك * زير پر آورده بيضههاى شبهسان
از تو نخيزد بجز سعادت برجيس * كاركنانت همه به گونهء كيوان
از تو به دانا همىفزايد دانش * خامه بخوانمت يا كه خطهء يونان
نيست زبان سخنسرايت ليكن * وقت سكوت از تو بس زبان سخندان
ملك ختايى براستى كه گشادند * مشكفروشان برستهات همه دكان
يا صدفى بس گران كه چرخ به گوهر * كلك خداوند بحرت آمده عمان