جرس از كاروان برداشت افغان * كه پيوند ديار و يار بگسل
دل نو رهروان را دست فرقت * همىبربست ز افغان جلاجل
مسافر را قدم چون گام اميد * فراخ افتاد در طى منازل
هيون خويش را در زين كشيدم * كه ايمن از گسل بادش مفاصل
بخنگى آسمان هيكل كه از تك * ببرد عهد الفت شخصش از ظل
همى دريا شكافد خاره سنبد * سمش فعل عصا را گشته كافل
چنان چون بر فلك جرم دو پيكر * نمودم در نظر زينش به كاهل
نينديشى شكيل ار با خيالش * ز تندى گرددت از طبع زايل
به صحرا برجهد هامون به هامون * به دريا درپرد ساحل به ساحل
برو بر چونكه فرسنگى دواندم * ز هر انديشه جز ره مانده غافل
حديثم طول كوه و عرض هامون * خيالم هول غول و سهم باسل
كه ناگه از قفايم ناله برخاست * كه رحمى باد راكب را به راجل
خدا را اى عنان بگسسته بازآى * عنان بارگى بارى فروهل
عنان برتافتم سويش چو ديدم * نگارين من آن شيرين شمايل
نهفته ماه را از غصه در نيل * گرفته راه را از گريه در گل
به پايش اندر افتادم چو گيسو * در آغوشش كشيدم چون حمايل
بباريد اشك و گفت اى با غم تو * بكامم شهد صافى زهر قاتل
نهال آرزويش بر مبيناد * كه تخم دوستى افشاند در گل
به جادويى ربودى دل ز دستم * كه بادافراه بادت چاه بابل
و گرنه چون تويى را دل كه بندد * جز از من كم به نفرين باد اين دل
به پستى قامتت شريست ناقص * به زشتى صورتت ديويست هايل
تو اندر خورد آنى كت چو من يار * پياده براثر برد مراحل
فراق ار در ميان حايل كنى باد * ميان جسم و جانت مرگ حايل
بگفتم اى كه از هر عقد زلفت * بكارم عقدهها افتاده مشكل
هوسناكى چو من در مهر خوبان * جز از زو گرددش مقصود حاصل
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1547
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٤٧