نبودم زر به شاه اندر زدم جنگ * بدان خدمت كه وحيش بد معادل
به هيچش برنسنجيد اى دريغا * نبود آن گفتهها چون هزل باطل
كنون زى كعبهء دستور پويم * مناى علم و ميقات فضائل
بگفت اى در هوسناكى تو كاوخ * بگفت اى در وفادارى تو كاهل
گفتم دل ز من كندى بدين راه * ز مخدومت چسان برداشتى دل
بگفتم آنكه گفتا ، كهف امت * كه خصمش همچو نامش باد بسمل
نجوم ملك را برجيس ساعد * فنون علم را ادريس كامل
نه تندى حزم او را در عناصر * نه سستى عزم او را در مفاصل
صرير كلك او دين را به آيد * از آن تكبير كش غازيست قايل
الا يا عرش را صدر تو حاوى * الا يا چرخ را قدر تو شامل
با مهرت مقتدا شهد مصفى * ز كينت منزوى زهر هلاهل
بود ناموس اكبر نظمت آرى * كه از عرش ضميرت گشته نازل
بتانى آذر طبعت تراشد * كه چون ايمان همه پاك از رذايل
اگرچه بت گشادهروى خوشتر * ولى از چشم بدشان پردهدل
فرى زان پيكر بىرأى و دانش * كز آن دانش درافزايد به عاقل
يكى كشتى است درياى كفت را * به گوهرهاى معنى گشته حامل
به رجم ديو جهل آمد شهابى * كه بينم آسمانش را انامل
كسى جبريل در زنجير ديده * از آن جبريل معنى را سلاسل
مگر از زنگبار آمد كه دارد * ز زنگى بچگان در پى قوافل
بكشتم تخمى و از شرم مدحت * خوى افشانم به رخ چون ابر هاطل
همى با فضلت اندر پرده گويم * الا يا دستگير مرد جاهل
و له ايضا
چو تافت تهمتن مهر روى از ميدان * سپنديار فلك ديدهها نمود عيان
تو گفتى از پس رزمش چنان نمود كه هست * تمام عرصهء آن رزمگه پر از پيكان