حاجت جمله خاصه مجمر را * به جنابت حواله بايد كرد
گلعذارى كه با قد و رويش * خنده بر سرو و لاله بايد كرد
در وثاق است هان بيا و بيار * آنچه اندر پياله بايد كرد
و له
صاحبا گشته ميهمان رهى * از فلان خواجه يكدو تن ساده
هر دو شيرينلب و شكر گفتار * هر دو حورىوش و پرىزاده
هريك از عشوهء نهانى هم * دل ز هم برده و بهم داده
همه اسباب گادن ايشان * اين كمين بنده راست آماده
ليك از بيم آنكه چون شب دوش * آن دو سيمين سرين شود گاده
سه تن از بندگان ناهنجار * خواجه با هريكى فرستاده
همه با گردن قوى بر در * راست چون كير بنده استاده
نيست ما را و چارهء ايشان * نشود جز به يك بط باده
رباعى
فرخنده جنابا ز پى هديهء من بود * آن كيسهء پرپوسته يعنى كه ز پسته
چون دشمن جاه تو همه كوچك و بىدل * چون نطفهء خصمت همه بىمغز و نبسته
در عشق بتان چاره بجز مردن نيست * بىمهر بتان نيز نمىشايد زيست
اى واى بر آن دل كه بر آن سوزى هست * اى خاك بر آن سر كه در آن شورى نيست
يا رب به سبوكشان مستم بخشاى * بر مغبچگان مىپرستم بخشاى
بر اين منگر كه باده در دست منست * بر آنكه دهد باده بدستم بخشاى