تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1440

مساهمون:

ص١٤٤٠
حاجت جمله خاصه مجمر را * به جنابت حواله بايد كرد گل‌عذارى كه با قد و رويش * خنده بر سرو و لاله بايد كرد در وثاق است هان بيا و بيار * آنچه اندر پياله بايد كرد

و له

صاحبا گشته ميهمان رهى * از فلان خواجه يك‌دو تن ساده هر دو شيرين‌لب و شكر گفتار * هر دو حورىوش و پرىزاده هريك از عشوهء نهانى هم * دل ز هم برده و بهم داده همه اسباب گادن ايشان * اين كمين بنده راست آماده ليك از بيم آنكه چون شب دوش * آن دو سيمين سرين شود گاده سه تن از بندگان ناهنجار * خواجه با هريكى فرستاده همه با گردن قوى بر در * راست چون كير بنده استاده نيست ما را و چارهء ايشان * نشود جز به يك بط باده

رباعى

فرخنده جنابا ز پى هديهء من بود * آن كيسهء پرپوسته يعنى كه ز پسته چون دشمن جاه تو همه كوچك و بىدل * چون نطفهء خصمت همه بىمغز و نبسته در عشق بتان چاره بجز مردن نيست * بىمهر بتان نيز نمىشايد زيست اى واى بر آن دل كه بر آن سوزى هست * اى خاك بر آن سر كه در آن شورى نيست يا رب به سبوكشان مستم بخشاى * بر مغبچگان مىپرستم بخشاى بر اين منگر كه باده در دست منست * بر آنكه دهد باده بدستم بخشاى