تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1439

مساهمون:

ص١٤٣٩
شب عيد است و بزمكى ما را * فارغ از بيم و خالى از تعب است ميكى صاف و حبكى معجون * بنگكى نيك و چرسكى عجب است هم حريفى كه با تواش خويشى است * هم ظريفى كه با منش نسب است كسى و كونى مگر ضرور شود * هم يكى قلتبان به اين سبب است حبشى مطربى كه گاه سرود * عجمى كو به نكتهء عرب است مادر گل كه دختر شاخ است * دختر رز كه مادر طرب است نقل در ظرف لاجوردىفام * چون فروزنده اختران به شب است يار تنها ز غير و غير ز يار * گل بىخار و خار بىرطب است در بر مجمر و كف مجمر * آنكه در چين و آنكه در حلب است جاى خوناب چشم و دانهء اشك * شاخ عناب و خوشهء عنب است جشن احباب و عيش اعدا را * زهره در رأس و تير در ذنب است شمع در فرقتت به سوز و گداز * مجمر از دوريت به تاب‌وتب است گر بيايى بريزمت در پاى * جان كه اينك ز دوريت به لب است ور نهصد ره قرين هم سازم * آن دو كز ما دو عضو منتخب است

در هجو يكى از اعادى خود گفته

اى خر قلتبان كه گنبد چرخ * واژگون شد ز بخت وارونت ساختى صفهء همايونى * اير بر صفهء همايونت دست در كون خود از آن دارى * كه رسيد است گاه افيونت پارگين گردد از پس مردن * گر بشويند تن به جيحونت به كس مادر و به كير پدرت * كير عنين و كون مأبونت گفته‌اى مجمر است بندهء من * برو اى كير بنده در كونت

در طلب مى فرستاده

اى كريمى كه از نوال كفت * بحر و كان را نواله بايد كرد