تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1438

مساهمون:

ص١٤٣٨
جودت اندر طبع و همت در وجود * همچو رنگ اندر گل و بو در گلاب جود در ذاتت چو شهد اندر عسل * بخل در طبعت چو آتش اندر آب وقت آن شد باز كاندر كوه و دشت * بيضهء سيمين نهد زاغ سحاب رعد را در ناله بينى همچو دعد * برق را در خنده بينى چون رباب هم زمين چون لعبت سيمين سلب * هم فلك چون شاهد مشكين نقاب بهر جيش برد بناى هوا * خانه سازد بر سر آب از حباب آتش از بهر عذاب آمد چرا * هركه دور از اوست باشد در عذاب سودهء الماس در دست صبا * تودهء كافور در جيب سحاب پيش تير سردى قوست كند * خنجر بهرام و تيغ آفتاب مجمر افسرده است و مىخواهد ز تو * آتش سوزنده‌يى يعنى شراب

در مدح حاجى محمد حسين خان مروزى ملقب به فخر الدوله

اى خداوند اميرى كه جدا از در تو * گر همه گلشن فردوس بود گلخن ماست چرخ را سكنهء سكان درت گفت قضا * بىخبر بود و ندانست كجا مسكن ماست گفتم از جود تو محروم چرا شد گردون * گفت اى بىخبر اين چيست كه در دامن ماست رفت با مطبخيت دى سخن از مايهء خرج * گفت بيرون شده دوديست كه از روزن ماست گفتم اين مهر چه با خازن رايت گفتا * زر قلبى است كه خارج شده از مخزن ماست شمسهء خنگ تو مىجست قدر از گردون * چرخ فرياد برآورد كه در گردن ماست گفت نعل سم او گفت كه در گردن من * گفت گوى دم او گفت به پيراهن ماست باد تا جا نكند فتنه بجز بر در خصم * ايمن از حادثه درگاه تو كان مسكن ماست

در هزل و در طلب حضور يكى از احباب گفته

صاحبا اى كه خادم حرمت * شاهد روز نوعروس شب است تا به بزم تو قدسيان نگرند * سقف گردون از آن پر از ثقب است بوسه بر درگه تو زد بهرام * مىشنيدم كه ترك بىادب است