صحن بزم از مطرب و ساقى و نقل و شمع و مى * زهره و پروين و ماه و فرقدان انگيخته
گشت طالع آفتابى زردرو از برج ثور * ماهى اندر دو هلالش بدرسان انگيخته
و له ايضا
تا در ايوان حمل خورشيد خوان انگيخته * نار را گردون برابر با دخان انگيخته
از پى تنبيه بهمن از دوم فرزند كون * شاه فروردين سپاهى بيكران انگيخته
گاو را در قعر دريا خود شنيدستى مكان * بحر را در گاو زر پير مغان انگيخته
گرچه خصم آتش آمد آب اينك مىفروش * آب و آتش را به يك جا توأمان انگيخته
آتش تر را در آب خشك جا سازد مدام * آب را تسكين و آتش را روان انگيخته
و له
تو بالم خواه بند و خواه بندم را ز پر بگشا * غرض صيد توام يك در برويم زين دو در بگشا
اگر خواهى كه بگشايد دلم آن ماه در محفل * ز جا برخيز و در بربند و بنشين و كمر بگشا
و له
گر رود طفل سرشكم از پى دل دور نيست * آرى آرى مىدود طفل از قفا ديوانه را
ساقى بريز در قدح زر شراب را * وانگه بيار با دو هلال آفتاب را
عشق سبك عنان به گه صيد رستمى است * كارد به بند گردن افراسياب را
تركى كه از خطا پى يغماى دل بتاخت * با لشكر كرشمه چه داند صواب را
به تيرم زد ابرو كمانى و ترسم * كه از دل مرا تير آهى برآيد
به قتلم مىكشد شمشير طفلى * كه پروردم به دامن چند سالش
زاهدا روضهء رضوان به تو باد ارزانى * كه من اينجا شدهام با سر كويى قانع