تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1442

مساهمون:

ص١٤٤٢
صحن بزم از مطرب و ساقى و نقل و شمع و مى * زهره و پروين و ماه و فرقدان انگيخته گشت طالع آفتابى زردرو از برج ثور * ماهى اندر دو هلالش بدرسان انگيخته

و له ايضا

تا در ايوان حمل خورشيد خوان انگيخته * نار را گردون برابر با دخان انگيخته از پى تنبيه بهمن از دوم فرزند كون * شاه فروردين سپاهى بيكران انگيخته گاو را در قعر دريا خود شنيدستى مكان * بحر را در گاو زر پير مغان انگيخته گرچه خصم آتش آمد آب اينك مىفروش * آب و آتش را به يك جا توأمان انگيخته آتش تر را در آب خشك جا سازد مدام * آب را تسكين و آتش را روان انگيخته

و له

تو بالم خواه بند و خواه بندم را ز پر بگشا * غرض صيد توام يك در برويم زين دو در بگشا اگر خواهى كه بگشايد دلم آن ماه در محفل * ز جا برخيز و در بربند و بنشين و كمر بگشا

و له

گر رود طفل سرشكم از پى دل دور نيست * آرى آرى مىدود طفل از قفا ديوانه را ساقى بريز در قدح زر شراب را * وانگه بيار با دو هلال آفتاب را عشق سبك عنان به گه صيد رستمى است * كارد به بند گردن افراسياب را تركى كه از خطا پى يغماى دل بتاخت * با لشكر كرشمه چه داند صواب را به تيرم زد ابرو كمانى و ترسم * كه از دل مرا تير آهى برآيد به قتلم مىكشد شمشير طفلى * كه پروردم به دامن چند سالش زاهدا روضهء رضوان به تو باد ارزانى * كه من اينجا شده‌ام با سر كويى قانع