گفت خواهم شد و خواهد شدن اين صبر و سكون * هيچ بىآينه خود جلوه نمايد اشباه
او پى رفتن و من سيل سرشكم جارى * تا بدانجا كه تو گفتى بلغ السيل زباه
كامد آن خادم و دستار ربود از سر و گفت * موزه در پوش نه از فرق قدم ساز به راه
كه ز شه آمده پيكيت زهى پايه و بخت * و ز شه آورده شكاريت زهى مايه و جاه
گفتم از فرد چه نوع از حيوان گفت چه گفت * آن شبه سم سيهچشم فريبنده نگاه
من و آن شوخ به هم دستفشان مىگفتيم * مرحبا پيك و زهى مژده كه جانهاش فداه
هم بدين شيوه روان تا به در حجره كه ديد * همچو من كشته يكى صيد و بيفتاده به راه
گفت اينست كه مشاطهگه جلوهگريم * سازد از نافهء وى غاليهء زلف دوتاه
گه از آن مىنهدم خال به رخسار منير * گه از آن مىكشدم سيل به ابروى سياه
تو و اين هر دو روان داده به صد شوق ولى * تو به پاى من و اين در قدم شاهنشاه
دادگر فتحعلى شاه كه شد خلقت او * دوجهان را همه بر هستى معبود گواه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1436
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٣٦