هرچه در آستين گردون راز * همه سر برزد از گريبانم
در درافشانى و گهرريزى * طبع دستور و دست سلطانم
خرمن ظلم و كشت احسان را * برق سوزان و ابر نيسانم
بحر طغيان و فلك خذلان را * كشتى نوح و موج توفانم
هه هستم از آنچه گفتم ليك * تا به دست وزير دورانم
در صفت عمارت و روزبار و عيد سعيد و مدحتگزارى خاقان
اى همايون قصر داراى جهان * دايهء دوران و طفل آسمان
مرغ بر بامت چو بر گردون ملك * آب در جويت چو در پيكر روان
در سلاسل هر طرف شيرى دژم * با جلاجل هر طرف پيلىدمان
در خم خرطومشان ماند سپهر * لطمهخور گويى به خم صولجان
آسمان را گر به زنجيرند خلق * شاه در زنجير دارد آسمان
گر به فرمان سليمان رفت باد * كوه از فرمان شه باشد روان
گر به سنگ اندر نهان شد آينه * از چه در آيينه سنگستى نهان
توپ تنين شكل اگر نه جوزنست * چون خورد خاك و برانگيزد دخان
مار رعدآواى رويينتن كه ديد * مهره در دنبال و آتش در دهان
كوس در فرياد از بيرون در * هركه زين در دور شد دارد فغان
در جواب قصيدهء امير معزى سمرقندى و مدحتگزارى خاقان مغفور
در عرصهء دو گيتى از آشكار و پنهان * زيباترين بديعى كامد ز فيض يزدان
از عقلها است اول و ز نفسها است قدسى * از عضوها است ديده و ز عرقهاست شريان
از پيكهاست جبريل و ز مژدههاست بعثت * از اصلهاست توحيد و ز فضلهاست ايمان
از خواجهها است احمد و ز بندههاست يوسف * از اوصياست حيدر و ز اتقياست سلمان
از خاصهاست ضحاك و ز فضلهاست ناطق * از جنسهاست جوهر و ز نوعهاست انسان
از فرشها است سبزه و ز قطرهاست ژاله * از ابرهاست آذر و ز بحرها است عمان