ور باد گذر يابد از آن زلف و بناگوش * كافور به خرمن برد و مشك به خروار
و له ايضا
دى چون عذار شاهد صبح و عروس شب * در پرده شد نهان و شد از پرده آشكار
سلطان نيمروز و شهنشاه نيمشب * شد از فلك پياده و شد بر فلك سوار
چون يوسف آن نگون شد و چون بيژن اين روان * در چاه غم به زارى و از چاه غم نزار
آن در شد از بلندى و اين برشد از مغاك * قارونصفت به خاك و به گردون مسيحوار
آيينهء سكندر و جام جم آسمان * پنهان در آستينش و از جيبش آشكار
گفتى گسيخت مرسلهء چرخ از ميان * دزد شبش ربود يكى گوى زرنگار
افسرد اخگر خور و اين طرفه بين كه گشت * زان اخگر فسرده فروزان بسى شرار
پروين به روى چرخ و مه از گوشهء فلك * آن يك چو اشك عاشق و اين يك چو روى يار
در تتبع طرز عبد الواسع جبلى و مدح خسرو مغفور صاحبقران نور اللّه مضجعه
لب و رخسار و قد و زلف و گفتار و دهان تو * شراب و شاهد و شمع و شب و شيرينى و شكر
مرا از خشم و كين و درد و رنج تو نشد خالى * دل از مهر و سر از عشق و تب از جسم و تن از بستر