تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1430

مساهمون:

ص١٤٣٠
ور باد گذر يابد از آن زلف و بناگوش * كافور به خرمن برد و مشك به خروار

و له ايضا

دى چون عذار شاهد صبح و عروس شب * در پرده شد نهان و شد از پرده آشكار سلطان نيمروز و شهنشاه نيم‌شب * شد از فلك پياده و شد بر فلك سوار چون يوسف آن نگون شد و چون بيژن اين روان * در چاه غم به زارى و از چاه غم نزار آن در شد از بلندى و اين برشد از مغاك * قارون‌صفت به خاك و به گردون مسيح‌وار آيينهء سكندر و جام جم آسمان * پنهان در آستينش و از جيبش آشكار گفتى گسيخت مرسلهء چرخ از ميان * دزد شبش ربود يكى گوى زرنگار افسرد اخگر خور و اين طرفه بين كه گشت * زان اخگر فسرده فروزان بسى شرار پروين به روى چرخ و مه از گوشهء فلك * آن يك چو اشك عاشق و اين يك چو روى يار

در تتبع طرز عبد الواسع جبلى و مدح خسرو مغفور صاحبقران نور اللّه مضجعه

لب و رخسار و قد و زلف و گفتار و دهان تو * شراب و شاهد و شمع و شب و شيرينى و شكر مرا از خشم و كين و درد و رنج تو نشد خالى * دل از مهر و سر از عشق و تب از جسم و تن از بستر