تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1431

مساهمون:

ص١٤٣١
به حسن و زيب و رنگ و بو بود گل چون تو گر دارد * بر از سيم و دل از سنگ و رخ از ماه و خط از عنبر ز سوداى و جفاى و دورى و سوز غمت دارم * به كف باد و به سر خاك و به رخ آب و به دل آذر نسيم از مسكن و كويت شميم از طره و بويت * عبيرآميز و عنبربيز و مشك‌آويز و جان‌پرور شكر خند لب و چشم و نگاه و خط و رخسارت * بهار و صبح و طرف باغ و ساقى و مى و ساغر قد و مژگان و ابروى تو در چشمم به خونريزى * بود چون رمح و تيغ و تير شاه معدلت‌گستر شهنشاهى كه برد از حلم و حزم و طبع و تائيدش * زمين تمكين و گردون سير و انجم فعل و دوران فر نداند گاه جود و بخشش و بذل و سخا دستش * شبه از لعل و لعل از سنگ و سنگ از سيم و سيم از زر ز جود و سعى و خلق و رأى او بود اينكه پيدا شد * زر از كان و در از بحر و گل از خار و خور از خاور

در تهنيت نوروز سلطانى و مدحت حضرت فردوس آشيانى

عيد را پيرايهء دولت به بر كردند باز * شاهدى را بر در شه جلوه‌گر كردند باز درگهى چشم بد از وى دور كز روى شرف * خاك پايش اختران كحل بصر كردند باز ساحتش از كبر و خود ايوانش از طاق نطاق * بحرى از فولاد و كانى از گهر كردند باز در سلاسل هر طرف پيل دژآهنجى روان * باد را زنجير و كه را پويه‌ور كردند باز نوك دندانها پديدار از دهانشان يا به شب * اختران از جيب گردون سر به در كردند باز حلقه‌هاشان زيب دندان يا حلىبندان بدست * بار را دستينهاى سيم و زر كردند باز بر ميان رامشگران بربسته آن مشكين رسن * سرو سيمين را نطاق از مشك تر كردند باز