تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1432

مساهمون:

ص١٤٣٢
زلف بگشادند و دلها ريختند از تار زلف * وه كه آن بيچارگان را دربه‌در كردند باز بر زمين‌شان چشمها هان مژده مجمر كز وفا * جانب افتادگان خوبان نظر كردند باز

و له ايضا

زمين ز لالهء سرخ آن‌چنان‌كه بال تذرو * فلك ز پارهء ابر آن‌چنان‌كه سينهء باز به سبزه آهو بره غنوده مست از شير * چنان كه ماندش از بوى سبزه چشمان باز به گاه صبح لب مرغزار در تك‌وپوى * به وقت شام سوى چشمه‌سار در تك و تاز به باغ از پى بازى تذرو و قمرى جفت * به راغ از پى شوخى گوزن و گور انباز زمين ز صيحهء اين بقعه‌يى پر از آواى * فلك ز نغمهء آن پرده‌يى پر از آواز گرفته راه هوا مرغ بچگان ليكن * ز آشيان همه تا صحن باغشان پرواز مشاطگان بهارى عروس بستان را * ز آب آينه‌دار و ز باد غاليه‌ساز چنان ز سرو صنوبر طراز ديده چمن * كه پيشگاه ملك‌زاده از بتان طراز به هر زمين كه فتد ظل ناچخش تا حشر * برون شود ز دل خاك كژدم اهواز اگر نشانه ز حفظش كنند پيكان را * گذر بود همه زان سوى شصت تيرانداز ز هيبت تو همه كان زعفران يابند * اگر كنند سر تربت عدويت باز به آستان تو ره بردم از فلك آرى * بسا كسان به حقيقت برند پى ز مجاز اگر ز نطق تو خاصيتى صبا گيرد * ز خاك هيچ نرويد مگر سخن‌پرداز ز قيد تو نرهد دور از تو خصم كه صيد * رها ز بند نشد زينكه گشت رشته دراز به محفل تو بر آتش همىنهند عبير * سزاى او كه به عهد تو از چه شد غماز

و له

من يكى بحر گوهرافشانم * تيرگىبخش بحر عمانم مرغ ديدى كه نافه افشاند * من همان مرغ نافه‌افشانم مارم اما نه بر طبيعت مار * نوش ريزد ز نيش دندانم هم شكرريز و هم عبيرافشان * لب دلدار و زلف جانانم