زلف بگشادند و دلها ريختند از تار زلف * وه كه آن بيچارگان را دربهدر كردند باز
بر زمينشان چشمها هان مژده مجمر كز وفا * جانب افتادگان خوبان نظر كردند باز
و له ايضا
زمين ز لالهء سرخ آنچنانكه بال تذرو * فلك ز پارهء ابر آنچنانكه سينهء باز
به سبزه آهو بره غنوده مست از شير * چنان كه ماندش از بوى سبزه چشمان باز
به گاه صبح لب مرغزار در تكوپوى * به وقت شام سوى چشمهسار در تك و تاز
به باغ از پى بازى تذرو و قمرى جفت * به راغ از پى شوخى گوزن و گور انباز
زمين ز صيحهء اين بقعهيى پر از آواى * فلك ز نغمهء آن پردهيى پر از آواز
گرفته راه هوا مرغ بچگان ليكن * ز آشيان همه تا صحن باغشان پرواز
مشاطگان بهارى عروس بستان را * ز آب آينهدار و ز باد غاليهساز
چنان ز سرو صنوبر طراز ديده چمن * كه پيشگاه ملكزاده از بتان طراز
به هر زمين كه فتد ظل ناچخش تا حشر * برون شود ز دل خاك كژدم اهواز
اگر نشانه ز حفظش كنند پيكان را * گذر بود همه زان سوى شصت تيرانداز
ز هيبت تو همه كان زعفران يابند * اگر كنند سر تربت عدويت باز
به آستان تو ره بردم از فلك آرى * بسا كسان به حقيقت برند پى ز مجاز
اگر ز نطق تو خاصيتى صبا گيرد * ز خاك هيچ نرويد مگر سخنپرداز
ز قيد تو نرهد دور از تو خصم كه صيد * رها ز بند نشد زينكه گشت رشته دراز
به محفل تو بر آتش همىنهند عبير * سزاى او كه به عهد تو از چه شد غماز
و له
من يكى بحر گوهرافشانم * تيرگىبخش بحر عمانم
مرغ ديدى كه نافه افشاند * من همان مرغ نافهافشانم
مارم اما نه بر طبيعت مار * نوش ريزد ز نيش دندانم
هم شكرريز و هم عبيرافشان * لب دلدار و زلف جانانم