هزار قبّهء زرين چو شمسهء گردون * هزار خرگه ديبا چو گنبد اخضر
ميان آنهمه در قبهيى و خرگاهى * بر از سپهر و بر از مهر و شه بدان اندر
ابو المظفر فتحعلى شه آنكه بود * به زير ظل لوايش پناه فتح و ظفر
هم در مدحت خاقان صاحبقران مغفور انار اللّه مرقده
دوش از ديدهء مردم چو عروس خاور * كرد رخساره نهان از پس نيلىمعجر
از پى جلوه در اين كاخ زراندود ز روى * پرده برداشت دوصد لعبت سيمينپيكر
من ازين رشك شدم تا كه به خلوتگه طبع * پرده بردارم از روى عروسان فكر
خلوتى ديدم چون روضهء رضوان و در آن * لعبتانى به پس پردهء عصمت اندر
گاه در پرده ولى پيدا چون مردم چشم * گاه بىپرده ولى پنهان چون نور بصر
زان ميان بود يكى شاه و تمامى بنده * زان همه بود يكى ماه و سراسر اختر
پى مشاطگيش خواستم آوردن پيش * جامه از برگ سمن غاليه از عنبر تر
قدى افراختم افراخته چون قامت سرو * رخى آراستم آراسته چون روى قمر
دادم از رأى خود آيينه به دستش آرى * صورت نيك در آيينهء صافى بهتر
عكس آن روى در آن آينه گفتى كه بود * صورت يوسف در آينهء اسكندر
بود در زير خم زلف سياهش پيدا * خال مشكين چو دل سوختهيى در مجمر
گفتمش خيز و كنون راه جنابى پيماى * كش نپيموده جز از سر فلك راه سپر
صاحب تيغ و سنان فتحعلى شاه كه برد * تيغش از فتح همى نام و سنانش ز ظفر
گفت حاشا رخ زشت من و خاك در او * خاصه اكنونكه نه زيبى است مرا نه زيور
گفتم اين عذر بنه خيز برو دوشت را * نيست جز خاك درش زينت و زيبى ديگر
از پس آنكه گشودند ز رويت برقع * از پس آنكه گرفتند ز فرقت معجر
به خدايى كه وجود تو چنان نيك نهاد * كه ز سر تا قدمت نايد عيبى به نظر
به كماندارى تركان دليرت كه ز شست * هر خدنگى كه گشادند ز دل كرد گذر
به كمين پايهء درگاه شهنشاه كه نيست * هيچ سوگند ازينم به تو ديگر برتر
كز من اين مطلع تابنده بخوان تا خورشيد * ماند از شرم پس پردهء ظلمت اندر