تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1427

مساهمون:

ص١٤٢٧
گهى نهفت ز فندق بنفشه در غنچه * گهى فشاند به لاله شكوفه از عبهر ز بس‌كه آه برآورد بر سپهر از دل * ز بس‌كه خاك بيفشاند از زمين بر سر از آن به سطح سپهر و ازين به روى هوا * سپهر ديگر پيدا شد و زمين دگر همى به طعنه برآورد تلخ از شيرين * همى به شكوه فروريخت حنظل از شكر چه گفت گفت كه در هجر خود مرا مگذار * چه گفت گفت كه از وصل من بيا مگذر به صد گناه نگيرد كسى دل از دلدار * تو بىگناه گرفتى چرا دل از دلبر به لا به گفتمش اى نخل حسن راز تو بار * به گريه گفتمش اى شاخ عشق راز تو بر بلى سفر سقر است و حضر بهشت ولى * به اختيار نرفت از بهشت كس به سقر چو اين شنيد درآورد اندر آغوشم * دو دست خويش و منش نيز همچو دو پيكر همىنمودى از طوق دست من رويش * چو آفتاب ز حلقه چو ماه از چنبر از آن سپس كه ز شب نيمه‌يى تباه شود * مرا به حال تبه رفت همچو جان از بر همان نرفته دو گامى كه اندر افتادم * به وداىيى كه به هر گام از آن هزار خطر به غير موى هژبران از آن نرسته گياه * به غير شاخ گوزنان از آن نرسته شجر نه غير سايلهء چشم ماندگانش زلال * نه غير آبلهء پاى رهروانش سمر هزارساله در آن ز استخوان هما را قوت * ولى نكرده ز بيم اندر آن هماى گذر به غير بيم نبودى كسى مرا همراه * به غير ديو نگشتى كسى مرا رهبر گهى پياده و گاهى سواره برشدمى * چو اشك خويش به زير و چو آه خود به زبر كه ناگهان بنمودى ز حجله‌گاه افق * عروس صبح رخ از طرف نيلگون چادر به سرخى شفق اندر نمود پيكر چرخ * چنان كه هندوى آتش‌پرست در آذر بخورده سودهء الماس چرخ پندارى * كه ريخت هردمش اندر كنار لخت‌جگر رهم فتاده به لشكر گهى كه گاه نبرد * به حمله هريك از ايشان قرين صد لشكر هزار سال همه تيغ‌بند و تيغ‌گذار * هزار سال همه جنگجوى و جنگ‌آور پلنگ‌وار به كوه اندرون و شير به دشت * نهنگ‌وار به بحر اندرون ببر به بر به دورها همه را دهر مانده در زندان * به قرنها همه را چرخ بوده در چنبر نرفته جز به يكى صيدگاه با ضرغام * نخفته جز به يكى خوابگاه با اژدر