گهى نهفت ز فندق بنفشه در غنچه * گهى فشاند به لاله شكوفه از عبهر
ز بسكه آه برآورد بر سپهر از دل * ز بسكه خاك بيفشاند از زمين بر سر
از آن به سطح سپهر و ازين به روى هوا * سپهر ديگر پيدا شد و زمين دگر
همى به طعنه برآورد تلخ از شيرين * همى به شكوه فروريخت حنظل از شكر
چه گفت گفت كه در هجر خود مرا مگذار * چه گفت گفت كه از وصل من بيا مگذر
به صد گناه نگيرد كسى دل از دلدار * تو بىگناه گرفتى چرا دل از دلبر
به لا به گفتمش اى نخل حسن راز تو بار * به گريه گفتمش اى شاخ عشق راز تو بر
بلى سفر سقر است و حضر بهشت ولى * به اختيار نرفت از بهشت كس به سقر
چو اين شنيد درآورد اندر آغوشم * دو دست خويش و منش نيز همچو دو پيكر
همىنمودى از طوق دست من رويش * چو آفتاب ز حلقه چو ماه از چنبر
از آن سپس كه ز شب نيمهيى تباه شود * مرا به حال تبه رفت همچو جان از بر
همان نرفته دو گامى كه اندر افتادم * به وداىيى كه به هر گام از آن هزار خطر
به غير موى هژبران از آن نرسته گياه * به غير شاخ گوزنان از آن نرسته شجر
نه غير سايلهء چشم ماندگانش زلال * نه غير آبلهء پاى رهروانش سمر
هزارساله در آن ز استخوان هما را قوت * ولى نكرده ز بيم اندر آن هماى گذر
به غير بيم نبودى كسى مرا همراه * به غير ديو نگشتى كسى مرا رهبر
گهى پياده و گاهى سواره برشدمى * چو اشك خويش به زير و چو آه خود به زبر
كه ناگهان بنمودى ز حجلهگاه افق * عروس صبح رخ از طرف نيلگون چادر
به سرخى شفق اندر نمود پيكر چرخ * چنان كه هندوى آتشپرست در آذر
بخورده سودهء الماس چرخ پندارى * كه ريخت هردمش اندر كنار لختجگر
رهم فتاده به لشكر گهى كه گاه نبرد * به حمله هريك از ايشان قرين صد لشكر
هزار سال همه تيغبند و تيغگذار * هزار سال همه جنگجوى و جنگآور
پلنگوار به كوه اندرون و شير به دشت * نهنگوار به بحر اندرون ببر به بر
به دورها همه را دهر مانده در زندان * به قرنها همه را چرخ بوده در چنبر
نرفته جز به يكى صيدگاه با ضرغام * نخفته جز به يكى خوابگاه با اژدر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1427
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٢٧