خفتهاى فارغ ازين مژده و خرم همه روز * كه نسيم سحرت شب همه در بر گيرد
خاك وادى همه زان پرتو خورشيد دهد * ريگ هامون همه زان تابش اختر گيرد
هاون لاله فروشوى كه عنبر سايد * آتش غنچه برافروز كه مجمر گيرد
لاله را دست رها دار ز دامن كه مدام * لب جوى و لب كشت و لب ساغر گيرد
دختر شاخ اگر خندهء بيهوده زند * گو به پيش لب خود گوشهء معجر گيرد
گوش گل را نه چنان سازگران كو شنود * نالهء بلبل اگر صد رهش از سر گيرد
هم از آنجا به چمنها و به آبشخورها * راه آمد شد بر گور و غضنفر گيرد
چند گويد كه چنين بيهده در باديها * اين به ره پى نهد آن گام زره برگيرد
رو به نخجير كه آريد كه شايد روزى * سرتان كام دل از آن دم خنجر گيرد
باز بازآمد در دامن كوه و لب كشت * ره بازى همه بر كبك و كبوتر گيرد
گويد اين ننگ رهايى همه را چند خوش آنك * بختتان جاى در آن حلقهء چنبر گيرد
زود باشد كه سبكسير پروبال شما * زيب از ناوك آن تير سبكپر گيرد
باز با خاك سرايد كه زهى دير بپاى * كه قضا با فلكت پايه برابر گيرد
زان وشاقان وشقپوش كه با صارمشان * ترك گردون به سرا ز جرم خور اسپر گيرد
باش تا ساحت تو غيرت خلخ گردد * باش تا عرصهء تو رونق كشمر گيرد
گاه گردت همه بر خط چليپا سايد * گه غبارت همه بر زلف معنبر گيرد
آن يكى تكيه گه از عنبر سارا سازد * اين دگر بوسه گه از غاليهء تر گيرد
پاى هر ذرهء تو بر سر خورشيد نهد * جاى چون در قدم شاه مظفر گيرد
اندر آن روز كه از بيم يلان خواهد طفل * جا به صلب پدر از پهلوى مادر گيرد
شخص خواهد كه همى زير زمين جاى كند * مرد خواهد كه همى روى هوا پر گيرد
گاه آن يك به تن اين يك خفتان درد * گاه اين يك ز سر آن يك مغفر گيرد
رخش چندانكه چو از دشت سوار انگيزد * تيغ چندانكه چو در دست دلاور گيرد
همه اجزاى زمين صورت پروين جويد * همه اجرام فلك شكل دو پيكر گيرد
تو برون تازى و از تاختنت ترك سپهر * بوسه هردم ز سم و نعل تكاور گيرد
نصرت اندر شكن پرچم منجوقت جاى * چون دل ما به خم طرهء دلبر گيرد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1425
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٢٥